https://shohada.org/fa/shahid/content/313027
شناسه خبر: 313027
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۶:۴۷
بدون عنوان
در جبهه فضای خاصی حاکم بود، در آن شرایط جنگی در حالی که رزمندگان به شدت زیر بارش خمپاره و توپ بودند ولی هرگز نماز شبشان ترک نمی شد یکشب بچه ها برای خواندن نماز شب بیدار شدند تقریباً دسته جمعی، اکثر بچه ها نماز شب را می خواندند و هر کس در گوشه مشغول عبادت می شد. در همین حین چشمم به مهدی افتاد، رکوعش خیلی طولانی شد، همچنان اشک می ریخت و ذکر می گفت بطوری که زیر پایش خیس شده بود. با خودم گفتم چه شده است که اینقدر رکوعش طولانی شده است. چرا اینقدر گریه و زاری کرد. صبح بعد از خواندن نماز رفتم و کنارش نشستم گفتم آقا مهدی جریان نماز شبت چه بود، خدای نکرده حادثه ناگواری برایت رخ داده است که رکوعت اینقدر طولانی و همراه با ناله بود؟ مهدی گفت: نه، هنگامی که در رکوع بودم صحرای محشر را دیدم، همه نگران بودند عده ای نالان و در آتش جهنم بودند و گروهی نیز در عالم برزخ، بالاخره فردی را دیدم با وحشت و نگرانی نزد او رفتم گفتم آقای فلانی شما چرا؟ گفت من در دنیا یک اشتباه کردم، از زمانی که آمده ام و در این عالم قرار گرفته ام شرایطم اینگونه است که شما می بینی. حضور قلب مهدی برایم عجیب بود. انگار در این عالم نبود، و همه چیز را با لعینه لمس می کرد.