https://shohada.org/fa/shahid/content/314151
شناسه خبر: 314151
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۷:۰۰
تولد و کودکي
راوی صاحب سلطان نورانی: یادم هست فرزندم عبدالله چهار سال نیم بیشتر نداشت که به همراه همسرم و ایشان به کربلا مشرف شدیم. قبل از اینکه به کربلا برویم فرزندم عبدالله به مریضی سختی دچار شد و حالش خیلی بد بود و نمی توانست راه برود و او را بغل می کردیم وقتی به کربلا مشرف شدیم او را در کربلا پیش دکتری بردیم که به ما گفت: به او انار و ماست سیر بدهید تا حالش خوب شود. ما هم این کار را انجام دادیم و بعد از ده روز که در کربلا بودیم حالش کمی بهتر شد. از کربلا عازم کوفه شدیم که در نزدیکی های کوفه شروع کرد به راه رفتن و مثل ما تا خود کوفه راه آمد. وقتی به کوفه رسیدیم به ایشان گفتم: شما همین جا بنشین و خواهر کوچکت را نگه دار تا ما نماز بخوانیم. ولی ایشان گفت: من هم می خواهی با شما نماز بخوانم. ایشان همراه من آمد و وضو گرفت. کنار پدرش ایستاد و همراه پدرش نماز خواند. وقتی هم که به ایران آمدیم نمازش را قشنگ یاد گرفته بود و حالش هم خوب شده بود و از آن موقع ندیدم که نمازش ترک شود.