https://shohada.org/fa/shahid/content/314449
شناسه خبر: 314449
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۷:۰۴
خواب و روياي شهيد
راوی محمد رضا جانفزا: برادرم کمال قبلا آپاندیس داشت که در جبهه و جنگ حالش بد می شود که او را به بیمارستان اهواز می فرستند. در بیمارستان دکتر ها بعد از معاینات میگویند عفونت کلا در بدنش پخش شده و دیگر کاری از دست ما بر نمیاید کمال ناراحت میشود و متوسل به امام زمان(عج) می شود و می گوید من دوست ندارم که به این شکل بمیرم من شهادت در راه خدا را انتخاب کردم. بعد از چند بار که به کردستان وجبهه جنوب آمدم حالا باید به این شکل در بیمارستان بمیرم؟ آن هم با بیماری آپاندیس. برای من ننگ است. بعد برادرم در عالم خواب امام زمان(عج) را می بیند میگوید چرا ناراحتی و داد میزنی شهید میگوید: آقا جان وضعیت مرا میبینید دوستانم در جبهه منتظرم هستند من نمی خواهم به این شکل بمیرم و شهادت در راه خدا را میخواهم امام زمان(عج) دستی به شکم کمال می کشد و می گوید بلند شو پسرم تو خوب شدی دیگر مشکل خاصی نداری کمال می گوید نه همه دکتر ها مرا جواب کرده اند و می گویند شما چند روز دیگر بیشتر زنده نیستید من از کجا بدونم خوب شدم و دیگر مریضی در بدنم نیست؟ آقا می فرماید یه شال سبز زیر سرت می گذارم اگر بیدار شدی و شال سز را دیدی بدان که خوب شدی که بعد امام زمان(عج) از نظر نا پدید شد و کمال بلا فاصله بلند می شود و می نشیند و می بیند که راحت است زیرا بالشت را نگاه میکند و شال سبز را می بیند تقریبا ساعت 2 الی 3 نیمه شب بود که سر وصدا میکند و بلند میشود و داخل اتاقش راه می رود دکترها و پرستارها مایند که آزمایشها و معاینات مجدد را بکنند کمال میگوید من شفا پیدا کردم دکتر ها بعد از آزمایشالت مجدد می گوید بله اثاری از عفونت آپاندیس در شکم موجود نیست. آن شب در بیمارستان یک هیاهویی بر پا می شود و آن شال سبز را هم بین افراد آنجا تقسیم می کنند دو روز بعد که ایشان را مرخص میکنند با توجه به عملیاتی که در پیش بود مجددا به جبهه برگشته و این قضیه را با نامه برای ما می نویسد.