https://shohada.org/fa/shahid/content/314451

شناسه خبر: 314451
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۷:۰۴

خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

راوی بتول باقرپور: به یاد دارم یک شب خواب دیدم که دراتاق نشسته ام و تعدادی اسب سوار از کوچه ما رد می شوند. بلند شدم بروم بیرون ببینم چه خبراست.چشمهایم کورشد. گفتم: خانم بیا دستهای مرا بگیر، گفت: مادر، من هم چشمهایم کورشده نمی بینم. به هرحال در حیاط رفتم. است سوارها آمدند و رفتند و من گفتم: الحمدا... دیگر از بلا راحت شدیم ضد انقلابیها رفتند. وقتی به اتاق برگشتم دیدم فرزند شهیدم کمال دست بچه اش را گرفته و همین طورایستاده است. گفتم: کمال، مادر جان به دنبالت می گردیم، کجا هستی؟ شهید گفت: مادر، دیدار به قیامت. آمدم سری از فرزندم حجت بزنم و ببینم و بروم. گفتم: یعنی تو می خواهی بروی؟ گفت: بله. دیگرمی خواهم بروم. صبح که ازخواب بیدار شدم به دخترم گفتم: کمال اتفاقی افتاده یا شهید شده است. حالا یا شهید شده یا به دست عراقیها اسیرشده ویا زخمی شده. دخترم گفت: نه مادر، شما هم دربیکاری ازکمال حرف می زنی؟ بعد که پسردیگرم جلال آمد با خواهرش رفتند وداشتند پنهانی با یکدیگرصحبت می کردند. من یکدفعه رفتم و جلال را بغل کردم وگفتم: تو را به امام زمان (عج) قسمت می دهم راستش را بگو. من می دانم برای کمال اتفاقی افتاده است ، کمال یا شهید شده یا عراقیها اورا اسیرکرده اند یا اینکه زخمی شده ودربیمارستان ست. بالاخره پسرم جلال گفت: به خدا قسم ، مامان حالا که اینطوری می گویی ، نه شهید شده ونه اسیر، اما الآن زخمی شده ودربیمارستان شیراز بستری است. وما باید ساعت 4 بعد ازطهربه شیراز برویم. آنها رفتند وبعد ازسه روزمن وهمسرشهید ودخترم به شیرازرفتیم.