https://shohada.org/fa/shahid/content/315219
شناسه خبر: 315219
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۷:۱۲
روابط عاطفي با خانواده و دوستان يعد از شهادت
راوی مهین کاظم : به خاطر دارم یک روز بعد از ظهر در بین خواب و بیداری بودیم که یک دفعه محسن آمد و گفت مادر نمی آیی خواجه ربیع؟ گفتم برای چی؟ گفت چون هی می گویی دلم برای فاطمه تنگ شده است حالا بلند شو و به خواجه ربیع سر مزار من بیا که از نظرم محو شد و رفت. بعد من بلند شدم به طرف خواجه ربیع بروم. اتفاقا دخترم که معلم بود تازه از مدرسه به خانه آمد به او گفتم مامان زهره همراه من می آید برویم خواجه ربیع. گفت برای چی؟ مگر خبری است؟ گفتم: الان برادرت محسن این جا بود و به من گفت بلند شو بیا خواجه ربیع. بعد همراه دخترم به راه افتادیم و رفتیم. وقتی آن جا رسیدیم دیدم که مادر زن و همسر محسن، فاطمه خانم سر مزارش نشسته اند. گفتم لااله الا الله. مادر تو به من گفتی پاشو و بیا خواجه ربیع وقتی علت آمدن آن ها را بر سر مزار محسن پرسیدم، فاطمه گفت: الان محسن به من گفته که این جا بیایم من هم آمدم.