https://shohada.org/fa/shahid/content/315232
شناسه خبر: 315232
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۷:۱۲
عشق شهادت
راوی مهین کاظم : به یاد دارم یک روز سر سفره نشسته بودیم که من رو به پسر کوچکم عباس کردم و گفتم : عباس آخر من می ترسم که تو شهید بشوی ، آخر خیلی داری به خودت فشار می آوری هر چیز یک حد و اندازه ای دارد تو از شب تا صبح خواب نداری آخر تو را می کشند شما به این مملکت خیلی خدمت کرده ای و وظیف ات را انجام دادی ، تو را به خدا دیگر این کار را بگذار و نکن . دیدم پسرم بزرگترم محسن پشوتن بلند شد و گفت : این چه حرفهایی است که می زنی مادر تازه اگر عباس شهید شود کم است چون شهیدان زنده اند ا... اکبر . خانم محسن گفت : چی شد از برادرت مایه می گذاری ، محسن گفت : نه ، اگر من هم شهید شوم و در این راه جان بدهم باز هم کم است ، چون شهیدان زنده اند و در نزد خداوند باری تعالی از نعمات الهی بهره می رند تا اینکه ایشان اولین شهید خانواده شدند و شربت شهادت در راه خدا را نوشیدند .