https://shohada.org/fa/shahid/content/315777
شناسه خبر: 315777
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۷:۱۹
مشيت الهي
راوی ربابه بلوکی : سال اول شروع جنگ تحمیلی بود شوهرم ظهر از کار کشاورزی در حالیکه بیل روی شانه اش بود وارد منزل شد. دیدم پریشان است بعد از نماز و صرف چایی سوال کردم شوهرم چه شده؟ چرا پریشان حالی؟ گفت همسرم در بیابان مشغول کار بودم اینطور به نظرم رسید که دو نفر سوار بر اسب و نقاب بر چهره به من نزدیک شدند بعد از سلام گفتند چرا به جبهه نمی روی و فرزند زهرا (س) را یاری نمی کنید گفتم چشم آقا به جبهه می روم بعد یکی دو دستی به شانه ام زد و گفت تو از مایی از اثر آن دست نوری به آسمان بلند شده حال می خواهم به جبهه بروم تمام این صحبت ها را با گریه بیان نمود.