https://shohada.org/fa/shahid/content/316235
شناسه خبر: 316235
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۷:۲۵
لحظه و نحوه شهادت
به روایت از حسن رجب زاده : یادم هست شب قبل از عملیات طریق القدس آقای عصاریان ـ که بعداً شهید شد ـ با دو نفر از برادران سپاه آمده بودند ـ عصاریان بچه ی گناباد بود ـ در منطقه ی ما برای شناسایی ـ ما جلو بودیم ـ ایشان آمدند و گفتند : امشب به شناسایی می رویم چون فردا شب عملیات داریم ـ خودمانی به من گفت ـ نزدیک غروب بود که ایشان وارد منطقه شده بودند . گفته بودند از بچه های خراسانی کسی اینجا است . گفته بودند یک گنابادی به نام رجب زاده است ، آنها را راهنمایی کرده بودند به نزد ما . با هم احوالپرسی کردیم . پرسیدیم چه کار می کنید اینجا ؟ گفتند : بار دوم است با آقای باصری و تعدادی از برادران آمدیم اهواز . پرسیدم : آقای باصری کجاست ؟ گفتند : در مقر است و قرار است فردا شب با ما بیابند . بعد گفت فلانی از صبح هیچ چیزی نخوردیم چیزی داری ؟ گفتم : اگر عجله ندارید شام یک ساعت دیگری می آید و اگر عجله دارید یک مقداری کمک های مردمی مثل کشمش و خرما و این طور چیزها داریم . آقای عصاریان گفتند : همین ها را بیار تا بخوریم که می خواهیم برویم . گفتم : برای شام بمانید . گفتند : نه می خواهیم برویم و بنا داریم از پشت بستان برای عملیات آماده باشیم و شناسایی کنیم که تا آخر شب برگردیم . گروه آنها یک صد الی 200 متری از ما فاصله داشتند . بعد از اینکه کمک های مردمی را دادم خداحافظی کردند و رفتند . همان جا هم وصیت هایمان را کردیم . یادم می آید ایشان هم صحبتی داشتند که مردم گناباد هم سلام برسان و بگو از ولایت جدا نشوند و امام را تنها نگذارند . گفتم اگر باصری را دیدید بگویید من اینجا هستم . صبح نیم ساعت الی 45 دقیقه به طلوع خورشید مانده بود که یکی از نیروها گفت باصوی تانک عراق دارد از محوری دیگری می آید . حدود 300 متر تانک فاصله داشت ولی نیروهای عراقی در 60 الی 70 متری بودند . تا گفت باصری برگشتم دیدم باصری خودمان است . ایشان یک گلوله آرپی چی زدند ، گرد و خاک بلند شد . گفتم آقای باصری ، تا گفتم آقای باصری سرش را برگرداند و گفت : بله کیست ؟ گفتم : فلانی هستم . حدود تقریباً 20 متر فاصله داشتیم آمد و احوالپرسی کردیم و گفت : فلانی اینجا چه کار می کنی ؟ گفتم شما اینجا چه کار می کنی ؟ بعد گفتم : دو شب پیش آقای عصاریان آمدند و گفتند آقای باصری هستند . من احوالپرس شما شدم . ایشان گفتند : عصاریان دیشب شهید شد . گفت در بستان شهید شدند . خیلی ناراحت شدم چند لحظه ای با آقای باصری در سنگر بودیم راجع به خانواده ی ایشان صحبت کردیم . بحث حلالیت و این که می گفتند فکر نکنم که برگردیم و آخرین روزها است . متقابلاً ما هم همین حرف ها را گفتیم که معلوم نیست برگردیم اگر برگشتید دوستان و فامیل و بستگان را سلام برسان . از این صحبت های خودمانی داشتیم . ایشان گفت : ما دو شب است که در بستان هستیم و تا زمانی که دشمن عقب نرود نمی رویم . دیشب اعلام کرده اند که برگردیم ولی با تعدادی از برادران لشکر 5 نصر و بسیجی ها و خود گناباد هستیم بعد ایشان بلند شدند و خداحافظی کردیم . ایشان بلند شدند که آرپی چی را بزنند و آن را زدند . آرپی چی سوم که بسیجیان می گفتند فلانی تانک دارد می آید . بلند شد که تانک را بزند یک دفعه از طرف دشمن متوجه شدم که گرد و خاک بلند شد و ایشان با تیر مستقیم تانک دشمن از ناحیه ی کتف راست مجروح شد و در جا شهید شدند . یک دفعه بچه های بسیجی گفتند : فلانی باصری شهید شد . همهمه در بچه های خراسان افتاد که باصری شهید شد . تا گفت باصری شهید شد من همین طور سینه خیز رفتم و دیدم بله خود شهید باصری است که دستش یک طرف و تنش یک طرف و یک مقدار از گوشت سینه اش افتاد بر روی سنگری که ما بودیم طوری که نمی توانستیم جنازه ها را به عقب برگردانیم . می آمدیم یک خط آتش 10 الی 15 نفره به سمت دشمن تیراندازی می کردیم بعد با آمبولانس ها دو یا سه جنازه را داخل ماشین می گذاشتیم و بعد به بیمارستان صحرایی و پشت خط می بردند که آن لحظه برای من خیلی سخت بود . یادم می آید که با دو تن از بسیجی ها جنازه ها را داخل تویوتا گذاشتیم و دست ایشان را بغلش گذاشتیم و با یک پارچه بستیم و یکی دو نفر مجروح هم داخل تویوتا گذاشتیم با دو نفر همراه ، بعد گفتیم ایشان بچه ی گناباد خراسان ـ باغ آسیا ـ هستند و مشخصاتش را روی لباسش نوشتم امانت های جیبش گفتم کسی دست نزند.