https://shohada.org/fa/shahid/content/316398

شناسه خبر: 316398
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۷:۲۶

احساس مسئولیت

یه روایت از زهرا ایزدی : یادم هست یک روز با اعضای خانواده به زیارتگاهی در حوالی کاشمر رفته بودیم. بعد از چند لحظه ای که اسکان پیدا کرده و کم کم خود را برای استراحت آماده می کردیم، محمود رادیوی ماشین را روشن کرد همین که زمان پخش اخبار فرا رسید و از واقعه ی کودتای طبس خبر داد، گوئی برق محمود را گرفت از جا پرید و گفت تمام وسایل را جمع کنید که باید برگردیم. هر چه گفتیم بابا همین الان آمده ایم هنوز عرق بدنمان خشک نشده کجا برویم؟! اما ایشان اصرار می کرد و از آخر هم حرکت کردیم و به سمت کاشمر به راه افتادیم. در میان راه که علتش را پرسیدیم و گفتیم از دست شما چه کاری برمی آید؟ گفت: شاید به نیروهای سپاهی احتیاج داشته باشد.