https://shohada.org/fa/shahid/content/316422
شناسه خبر: 316422
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۷:۲۷
عشق به ائمه اطهار
به روایت از محمدحسن ایزدپناه : من چند وقتی پیش وارد اهواز شدم. در اهواز روز اول در باشگاه بزرگ بین شهر بودیم روز دوم ما را که 108 نفر بودیم به دبستان نواب صفوی بردند. روز سوم باز به مهد کودک این شهر بردند. روز سوم به کمک جهاد سازندگی این شهر رفتیم به مدت 10 روز به آنها کمک کردم و 5 عدد پناهگاه ساختیم. بعد از 10 روز به من گفتند که می خواهیم به جبهه برویم. من خیلی خوشحال شدم. ولی نه برای اینکه تعدادی تانک دشمن در نزدیک شهر مستقر بود. من از فرمانده خواستم مرا برای سنگر سازی ببرد تا کمک به برادران سرباز و پاسدار باشم. مرا برای حفاظت از سنگرهای تانک بردند تا با اسلحه ای که داشتم از آنها مراقبت کنم. باشد بگذار تا بزنند. ما نگاه می کنیم. ما از خمپاره نمی ترسیم. اگر آنها دارند ما هم داریم. بگذار بزنند. امروز روز چهارم است که وارد میدان جنگ شدیم. دشمن یک لحظه نمی ایستد ولی ما ایستاده ایم. من در سنگر در انتظارم که دستور بیاید. در همین حین نوشتن صدای خمپاره و ترکش آن به گوش من می رسد. این پنجمین خمپاره است که ما می بینیم. ولی در انتظار امام زمان (عج) و دستور آن هستیم. از صدای خمسه خمسه هم نمی ترسیم. مگر جز خدای بزرگ. ای خدای بزرگ کمک کن تا در سایه تو کار کنیم. ما روبروی دیدبان دشمن هستیم. ما او را می بینیم. او ما را نمی بیند. او کور است. کور خدایی است و اگر او با دوربین ما را نمی بیند، ما او را بدون دوربین می بینیم. ولی دستور از امام نداریم تا همه آنها را به درک واصل کنیم. امام می گوید: شاید براه راست بیایند اگر به راه راست نیایند به راه راست خواهیم آورد. به امید خدای بزرگ و بامید پیروزی حق بر باطل. امروز ششمین روز در جبهه های جنگ است. باز هم صدای ترکش خمپاره و صدای توپ و تانک می آید. برادران ما نیز در سنگرهای منطقه و ماهم در سنگر، چشم انتظاریم و آماده برای نبرد من یک تیربار ژ - 3 دارم و برای امتحان هنوز تیراندازی نکرده ام. چرا؟ چون در سوسنگرد به خاطر یک خطای کوچک چند تیر بیشتر نزده بودم و با کمبود تیر مواجه شدم. ولی به خواست خدای بزرگ توانستم از خودم دفاع کنم. ولی بعضی از بچه ها گاهی تیراندازی می کنند، ولی بدانید که هر تیر به قیمت خون هزار شهید تمام شده است و جوانان عزیز ایرانی می دانند که عوضش چقدر است. چند روز دیگر گذشت فرمانده ما آمد و گفت: مأموریت تو در اینجا تمام است. فردا برای جنگ آماده باش که می خواهیم برویم. من آماده شدم. فردا ماشین جیپ آمد و فرمانده گفت: آماده حرکت باش که یکی از دوستانت شهید شده است. من نشستم روی زمین و گریه کردم. ولی فرمانده گفت: دوستم گفته برای من گریه نکنید. من گفتم: برای او گریه نمی کنم. برای پدر و مادر او گریه می کنم. که او را همراه من فرستاده بودند و به من گفته بودند دست او را بگیرم و از هم جدا نشویم. گفتم: ای دوست رفتی مرا تنها گذاشتی. من سوار ماشین شدم و از بچه ها خداحافظی کردم و برای جنگ کافران آماده شدم و به میدان جنگ وارد شدیم.