https://shohada.org/fa/shahid/content/317866

شناسه خبر: 317866
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۷:۴۵

لحظه اسارت

راوی کنیز آهی: من کلاس دوم دبیرستان بودم که شنیدم برای جبهه ها ثبت نام می کنند من به اتفاق چند تن ازدوستانمان تصمیم گرفتیم تا برای اعزام اسم خود را بنویسیم پدرم وقتی ازموضوع مطلع شد با رفتن من موافقت نکرد . او گفت : من نسبت به شما ورفتن به جبهه اولویت دارم به خاطراینکه هم تجربه دارم (یک بار دیگر هم به جبهه رفته بود ) و هم سنی از من گذشته ونیازی به زندگی در این دنیا ندارم و هم عمری در راه امام حسین (ع) قدم برداشتم و حسین حسین گفتم حالامی خواهم عمل کنم . درنهایت ایشان مراقانع کرد . روز اعزام بود چون پدرم با من خداحافظی نکرده بود برای همین به مدرسه مان آمد تا با من خداحافظی کند من در کلاس درس نشسته بودم پدرم با همان لباس بسیجی وساک به دست واردکلاس شد کسی پدر را نمی شناخت همه متعجب شدند . پدرم 55 سال سن داشت و با همان لباس بسیجی وسرو صورت سفید رو به دبیر کرد وگفت : ببخشید آمده ام با پسرم خداحافظی کنم .