https://shohada.org/fa/shahid/content/321455
شناسه خبر: 321455
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۸:۳۳
خاطرات جنگي
راوی سید حسن مهاجریان مقدم: مانند همیشه از منزل بیرون آمدم و بطرف مدرسه حرکت کردم . هنوز بمدرسه نرسیده بودم که یکی از دوستان را دیدم . در حالی که با عجله از مدسه بیرون می آمد به او رسیدم . بعد از سلام و احوالپرسی گفت : می خواهم بروم سپاه . پرسیدم چرا ؟ گفت : برای جبهه نام نویسی می کنند . من هم که خیلی اشتیاق داشتم با او به سپاه رفتم و در آنجا نام نویسی کرده و بعد از آن بنا شد روز سه شنبه حرکت کنیم . سه شنبه مورخه 59/9/25 ساعت 4/5 بعد از ظهر با اتوبوس بطرف صحن امام حرکت کردیم آنجا با جمعیت انبوهی که برای بدرقه آمده بودند رو به رو شدیم و پس از آن از مشهد خارج شده و ساعت 7 به نیشابور رسیدیم نماز خوانده و سپس شام نان و پنیر خوردیم و حرکت کردیم . 5 صبح چهارشنبه 59/9/26 به سمنان رسیدیم نماز صبح را خواندیم وصبحانه خوردیم در صحن مسجد جامع گرد آمده و آقای رستمی فرمانده گروه و آقای استاندار و امام جمعه آن شهر برای ما سخنرانی کردند . بعد از آن تا محل سپاه که تقریبأ زیاد بود رژه رفته و شعار می دادیم : کربلا کربلا آزاد باید گردد .... در محل سپاه من و دیگر بچه های مدرسه یک سرود خواندیم و سپس یکی از روحانیون سمنان سخنرانی کرد. در ساعت 10 از سمنان حرکت کردیم از تهران گذشته و در بهشت زهرا ایستادیم . ساعت 12/5 از بهشت زهرا بطرف قم حرکت کردیم و در ساعت 2/5 پس از زیارت حضرت معصومه نهار را در آن موقع که نان و تخم مرغ و خیارشور بود خورده و بلاخره ساعت 9/5 حرکت کردیم . در مسیر اراک تا خرم آباد همه اش برف بود و بسرعت می بارید . به همین خاطر شب را در خرم آباد گذاراندیم و در داخل ماشین خوابیدیم . ساعت 6 صبح پنج شنبه 59/9/27 از خواب بیدار شده و نماز صبح خواندیم ماشین ما گازوئیل زد و در حالی که باران شدیداً می بارید . ساعت 7 از خرم آباد به طرف اهواز حرکت کردیم . بچه ها همه شاد و خوشحال بودند در ماشین هر کس هر چه داشت به همه می داد وهمه با هم مهربان بودند . می گفتند و می خندیدند و ماشین هم نوای مادر را گذاشته بود . این را بگویم قبل از رسیدن به اندیمشک لاشه های میگهای سقوط کرده عراقی را دیدم ...... در دزفول خانه های را که مزدوران عراقی بمباران کرده بودند دیدیم . ساعت 1/5 به اهواز رسیدیم . آقای اسلامی را در محوطه دیدم بعد از احوال پرسی گفتم : جواد آقا و آقا مرتضی کجایند ؟ گفتند : جبهه. آن روز را به شب رساندیم و شب را در مسجدی دعای کمیل خواندیم که خیلی دو رو بر ما جمع شدند و همانجا خوابیدیم . جمعه 59/9/28 صبح دعای ندبه خواندیم . یکی دو نفر هم شعر خواندند بعد به محل ستاد رفته بعد از گروه بندی و غیره به نماز جمعه رفتیم بعد از نماز در محل ستاد آقای علمدار را دیدم که خیلی خوشحال شد خلاصه بعد از یک ساعت علی آقا رفتند به جبهه ا... اکبر و شب را در همان مسجد گذاراندیم . شنبه 59/9/29 به ستاد رفتم برنامه صبحگاهی را پشت سر گذاشتیم سپس برگه هائی به ما دادند پر کردیم بعد آقا مرتضی شاملو که از جبهه آمده بود را دیدم و خیلی خوشحال شدیم بعد صف بندی شدیم و گفتند فردا ما را به جبهه دب حردان می برند . ظهر بعد از نماز جماعت نهار لوبیا با نان بود گرفتیم شب هم پس از نهار و خوردن شام خوابیدیم یک شنبه 59/9/30 صبح بلند شدیم و نماز خواندیم و به ستاد رفتیم . در آنجا من یک ساعت مرخصی گرفته و به شهر آمدم و به خانه عمه جان تلفن زدم به ستاد بر گشتم تا ظهر کلاس سلاح سنگین داشتم . ظهر نماز جماعت خواندیم و نهار خوردیم بعد جواد آقا قنادزاده را دیدم، احوال پرسی کردم جواد آقا خیلی خوب و سالم بود بعد از آن عباس آقا شاملو تلفن زدند خلاصه روز را به شب رساندیم و این شب را نیز مانند شبهای قبل رفتیم مسجد. دوشنبه 1/ 10/ 59 امروز صبح و عصر کلاس سلاح سنگین داشتیم عصر داشتم آب می خوردم که علی آقا علمداری از جبهه آمدند باهم احوال پرسی کرده و علی آقا وسایل خود را تحویل دادند با هم به مسجد رفتیم بعد از نماز شام لوبیا بود سپس برای شهادت دو تن از پاسداران که در آن روز شهید شده بودند به سینه زنی مشغول شدیم و تا ساعتها از شب به مصیبت خوانی مشغول شدیم. سه شنبه 2/ 10 / 59 بعد از نماز به ستاد رفتیم بعد از مراسم صبحگاهی ما که گردان 106 و گروهان 2 بودیم وسایل خودمان را تحویل گرفتیم و به طرف جبهه ا... اکبر حرکت کردیم این را باید بگویم در اهواز داخل کوچه ها بچه های کوچک داد می زدند پاسدار ارتشی خدا نگهدار تو بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو. بعضی ها می گفتند: عمو پوکه داری؟ و ما به آنها قول می دادیم وقتی از جبهه برگشتیم برایتان می آوریم ظهر را در پادگان دشت آزادگان گذراندیم نهار آبگوشت بود. بعد به طرف جبهه حرکت کردیم ساعت 2 آنجا بودیم وضو گرفته نماز ظهر را در کنار سنگر خواندیم. صدای تانک و توپ و مسلسل ها از هر دو طرف به گوش می رسید. خلاصه تا شب در زیر رگبار توپها خمسه خمسه ها گذراندیم و شب را داخل سنگر ساعت 3 الی 5 کشیک داشتیم که ما فقط دو نفر بودیم. صدای توپهای دورزن که شهر سوسنگرد را می کوبیدند به گوش می رسید و از این طرف صدای توپهای ما که به طرف آنها شلیک می شد. چهارشنبه 3/ 10/ 59 بعد از کشیک نماز خوانده صبحانه خوردیم. داخل سنگر نشسته بودیم و چای می خوردیم که یک خمسه خمسه به طرف ما آمد همه پریدند داخل سنگرها و خوشبختانه به هیچ چیز اصابت نکرد در ساعت 5/ 10 بود که توپخانه ما موشک چهل چله به طرف دشمن پرتاب کرد که دودهای بسیاری از آن بلند شد تا ظهر صدمات زیادی به آنها زدیم از قبیل نابود کردن چند تانک چند موشک و چند ماشین مهمات و عده زیادی از مزدوران صدام حدود سی الی چهل نفر و زخمی کردن عده ای حدود 70 الی 80 نفر ظهر بعد از نماز نهار آمد خوردیم تا شب زیر رگبار توپها و خمسه خمسه ها گذراندیم شب هم رفتیم جلو سنگر بکنیم برای پیشروی پنجشنبه 4/ 10/ 59 صبح برگشتیم و دیدیم که تانکهای دشمن از پشت تپه ها جلو آمده که تانک ها و توپهای ما آنها را دید و زیر آتش خود گرفتند در حدود چهار الی پنج تانک و چند خودرو حامل مهمات و حامل نفرات دشمن را منهدم کردند که آتش آنها به آسمان رفته مواضع دشمن را بهتر به ما نشان می داد. فاصله ما تا دشمن در حدود هشت کیلومتر بود که با دوربین یکدیگر را به خوبی می دیدیم خلاصه این روز را به شب رساندیم. جمعه 5/ 10/ 59 صبح روز جمعه بود اولین جمعه ای که در جبهه بودیم نماز خواندیم صبحانه خوردیم تا ظهر رگبارهای دشمن به طرف ما می آمد وسایل و مهمات ما از ارتش تأمین می شد هر شب ماشین مهمات و شام می آمد. رفتم به طرف ماشین و شام را گرفتم. برادری که شام را پخش می کرد اصفهانی بود خیلی قشنگ حرف می زد به من گفت: شما برادران خوبی هستید؟ از کجا آمده اید؟ گفتم از مشهد گفت درود بر خراسانی ها مخصوصاً مشهدی ها که هر چه افراد در این خوزستان هست همه اش مشهدی می باشند و ما را خیلی تشویق کرد بعد از نماز شام خوردیم بچه ها خوابیدند. من و یکی دیگر دو نفری از ساعت 6 الی 9 کشیک داشتیم همه جا بی سر و صدا بود فقط گاه گاه گلوله های توپ از هر دو طرف شلیک می شد. در آخرین ساعت کشیک ما دشمن سوسنگرد را خیلی کوبید که نیروهای ما جوابهای دندان شکنی به آنها دادند. در موقع کشیک ما در اینجا اجازه ایست دادن نداریم. گفتند هرچه دیدید بزنید. شب 6/ 10/ 59 بعد از نماز و صبحانه رفتیم داخل سنگرها در اطراف ما دو خر یک گاو و یک سگ که معلوم نبود از کجا آمده اند بود دشمن آنها را دیده بود و چون دیده بود که از یاران خودشان است به همان بهانه چهار گلوله خمسه خمسه به طرف ما شلیک کردند. چون علف زیاد بود و ما به آنها آب داده بودیم از آنجا دور نمی شدند بالاخره آن حیوان ها را از خود دور کردیم تا صدمه ای به ما نرسد. به ما گفته بودند امشب شاید مهمات بیاورند و ما یک شبیخون به دشمن بزنیم. باید بگویم که امروز مانند روزهای دیگر زیر رگبار توپها و خمسه خمسه گذراندیم. بعد از نماز و نهار از رادیو به سخنرانی حجت الاسلام امامی کاشانی گوش دادیم. یک شنبه 7/ 10/ 59 روز اربعین نماز خوانده صبحانه خوردیم پس من و دیگر رفقا یک سنگر بزرگتر کندیم که تا ظهر اوضاع هم ساکت بود. رادیو همه اش نوحه های سینه زنی می گذاشت. بعد از نماز و نهار همه دور هم نشسته و به سخنرانی امام گوش می دادیم. خمسه خمسه های مزدوران بود که ما را به داخل سنگر کشانید بچه ها در سنگر دیگری چای درست کرده بودند. در اینجا بچه ها به من برادر روحانی می گویند. من را صدا زدند بیا چایی بخور همانوقت اورکت آوردند یکی را هم به من دادند آنشب از ساعت 11 الی 2 کشیک داشتیم. دوشنبه 8/ 10/ 59 صبح یکی از بچه ها من را از خواب بیدار کرد نماز خوانده شروع به خواندن قرآن که برنامه هر روز من بود کردم سپس معطل صبحانه شدیم تا صبحانه دادند و چایی نیز حاضر شد که خوردیم. امروز تا ظهر اوضاع ساکت بود نماز خواندیم بعد رادیو سخنرانی گذاشت بعد از سخنرانی اخبار گوش دادیم. می خواستیم کمی استراحت کنیم که توپخانه عراق شروع به کوبیدن کرد. از ساعت 3 الی 5/ 4 حدود 40 تا 50 خمسه خمسه و توپ و خمپاره اطراف ما شلیک شد که خوشبختانه هیچکدام از نتوانست خسارتی در بین داشته باشد. بعد از آن توپخانه ما به کار افتاد تا شب 5 تانک چند خودرو حامل مهمات و نفرات و یک انبار آنها را از بین برد. امشب بعد از نماز و شام برای شناسایی تا 2 کیلومتری رفتیم و صبح برگشتیم. چهارشنبه 10/ 10/ 59 نماز صبح را خواندیم که آتش از هر دو طرف شروع شد. مقداری مزدوران عراقی به طرف ما آتش گشودند که نمی شود حسابش را کرد. خوشبختانه افراد ما هیچ خسارتی ندیدند اما مقداری تانک و توپ و یک انبار مهمات دیگر آنها منهدم شده و در حدود شصت تن از افراد پیاده نظام آنها کشته شدند. ظهر نماز خواندیم و نهار که کمی دیرتر آمده بود خوردیم. بعد آب آمد، رفتیم آوردیم. اخبار رادیو را گوش دادیم. می خواستیم استراحت کنیم که گفتند آماده باش است و مزدوران عراقی قصه پیشروی دارند همین قدر این را بگویم هنوز از سنگرها برای پیشروی بیرون نیامده بودند که برای ترساندن ما شروع به آتش کردند. حدود 3 ساعت آتش بدون توقف ادامه داشت و نیروهای ما هم آنها را می کوبیدند. خوشبختانه به هیچ کس و هیچ چیز ما صدمه ای وارد نشد. در عوض مقدار زیادی از تانکها و توپهای آنها منهدم شد و در حدود 5 روز که برای سنگرکنی آنها آمده بود، نابود شد. خلاصه آن روز به جای پیشروی کمی عقب نشینی کردند و ما پیشروی کردیم. پنج شنبه 11/ 10/ 59 از ساعت 4 الی 7 صبح نگهبانی داشتم. بچه ها را برای نماز بیدار کردیم تا ظهر این روز نسبتا ساکت بود فقط از طرف ما خمپاره هایی به طرف دشمن پرتاب می شد. نهار آمد، سپس نماز خواندیم و سپس به سخنرانی که از رادیو پخش می شد گوش فرا دادم و بعد از اخبار در حدود ساعت 5/ 4 باز نیروهای مزدور صدام به طرف ما آتش گشودند که حدود یک ساعت ادامه داشت. خوشبختانه هیچ گونه آسیبی بر ما وارد نشد. شام آمد خوردیم بعد از نماز بچه ها آمدند در داخل سنگرم و من برای آنها دعای کمیل خواندم. از ساعت 12 الی 3 کشیک داشتم. جمعه 12/ 10/ 59 برای نماز بیدارمان کردند بعد من برای بچه ها در داخل سنگر دعای ندبه خواندم سپس صبحانه خوردیم تا ظهر هیچ گونه عملیاتی صورت نگرفت و بچه ها می گفتند امروز جمعه است و توپخانه ها تعطیل هستند خلاصه آب آمد آب را آوردیم سپس مانند هر روز نهار آمد امروز انار هم بود بعد از نماز به سخنرانی و اخبار گوش فرا دادیم تا با بچه ها کنار هم بودیم امشب مثل شب قبل از ساعت 12 الی 3 کشیک داشتم. شنبه 13/ 10/ 59 من و چند نفر دیگر از بچه ها برای رفتن به حمام و تلفن زدن به شهر آمدیم چون شب قبل باران آمده بود ماشین در گل ماند در حدود 2 ساعت معطل شدیم و با یک معرکه ای ماشین را درآوردیم. ساعت 3 در شهر بودیم و بعد از حمام به خانه عمه جان تلفن زدم بعد از آن به ستاد رفتم شب بود نماز را خواندم و شام خوردیم. تلویزیون خطبه های نماز جمعه آقای منتظری را گذاشته بود. بعد اخبار را هم گوش دادیم من نوبتم بود که لباسهایم را بشویم حدود سه ربع طول کشید که لباسهایم شسته شد. خلاصه ساعت 11 بود که به خواب رفتم . یک شنبه 14/ 10/ 59 ساعت 11 بود که به جبهه رسیدیم نهار خوردیم و نماز خواندیم، سخنرانی و اخبار را گوش دادیم همان وقت توپخانه عراق شروع به کوبیدن کرد که ساعتها ادامه داشت به ما گفتند می خواهیم پیشروی کنیم، آماده شدیم. سپس در حدود سه کیلومتری پیشروی کردیم، خوشبختانه هیچ گونه آسیبی به ما نرسید. شب شد نماز خواندیم، شام خوردیم چون تازه به این محل آمده بودیم هنوز سنگر نداشتیم از ساعت 10 الی 1 کشیک داشتم بعد از کشیک روز زمین خوابیدیم در ساعت 5/ 2 آماده باش دادند که تا صبح بیدار بودیم. دوشنبه 15/ 10/ 59 ساعت 9 بود که آتش عراقی ها به سوی ما گشوده شد و تا ظهر ادامه داشت ظهر نماز خوانده و نهار خوردیم سپس به سخنرانی رادیو و اخبار گوش دادیم. برای خودمان سنگر می کندیم که در همان حال آتش نیروهای عراقی باز بر روی ما گشوده شدو نیروهای ما هم به آنها جواب می دادند. درگیری خیلی شدید بود و ما به کندن سنگر ادامه می دادیم تا شب شد. هیچگونه خسارتی نداشتیم فقط یک تانک چیفتن ما لوله اش کمی خسارت دید. شام آمد خوردیم نماز خوانده و سپس به خواب رفتیم. 11 الی 1 کشیک داشتم. درگیری شروع شد و تا پایان کشیک ادامه داشت. سه شنبه 16/ 10/ 59 بیدار شده و نماز خواندیم و صبحانه خوردیم. تا ظهر از دو طرف گاه گاهی آتش گشوده شد بعد از نماز ظهر چای خوردیم رادیو سخنرانی برادر رجایی را گذاشته بود که به سخنرانی گوش فرا دادیم بعد از اخبار خبر دادند که حمله هوایی است در ساعت 2 حمله شروع شد. چند میگ و چند هلی کوپتر به ما حمله کردند. عملیاتشان بدون موفقیت بود. یک هلی کوپتر و میگ عراقی ها را سرنگون کردیم. بقیه فرار کردند سپس یک میگ دیگر حمله کرد که دو هواپیمای جنگنده و قهرمان ما او را دنبال کردند. میگ دشمن مجبور به فرار شد. هواپیماهای ما تا مواضع دشمن رفته دشمن را بمباران کرده با سلامتی کامل برگشتند در این حمله چندین تانک و خودرو حامل مهمات و نفرات و عده زیادی از افراد پیاده دشمن نابود شدند. بعد از آن نماز خوانده شام خوردیم. در ساعت 9 از داخل سنگرها بیرون آمده ندای دشمن شکن ا... اکبر را سر دادیم. بعد از آن به داخل سنگرها رفته و خوابیدیم. امشب از ساعت 2 الی 4 کشیک داشتم. چهارشنبه 17/ 10/ 59 از خواب بیدار شده و نماز خواندیم. امروز از صبح حمله های هوایی زیادی به ما شد با آتش زیادی که بر روی آنها گشوده شد فرار کردند و دو میگ آنها سقوط کرد. ظهر شد نماز خوانده و نهار خوردیم. بعد از نهار رادیو سخنرانی گذاشت. بعد از سخنرانی به اخبار گوش فرا دادیم سپس از سنگر بیرون آمده دیدیم فانتوم های خودمان بر فراز آسمان بلند شده و می خواهند به دشمن حمله کنند که بعد از نیم ساعت به دشمن حمله کرده و خسارات زیادی به آنها وارد کردند. از ساعت 5/ 4 به بعد نیز توپخانه شروع به آتش کرد که به نیروهای ما هیچگونه خسارتی وارد نشد شام خورده و نماز خواندیم و خوابیدیم امشب از ساعت 10 الی یک کشیک داشتم. پنج شنبه 18/ 10/ 59 ساعت 5/ 6 برای نماز بیدار شدیم. بعد از نماز صبحانه کره و مربا خوردیم و بعد از آن به اخبار گوش دادیم. توپخانه ها از هر دو طرف بر روی ما آتش می گشودند. در همین حال یک میگ به ما حمله کرد که با آتش نیروهای ما فرار کرد. این روز را مانند روزهای دیگر به شب رساندیم شب جمعه در داخل سنگر من برای رفقا دعای کمیل خواندم. امشب از ساعت 10 الی 1 کشیک داشتم. در همین موقع درگیری بین نیروهای ما و مزدوران عراقی بوجود آمد که خیلی هم شدید بود. مزدوران عراقی هر چه که توانستند به طرف ما خمپاره و توپ و ... شلیک کردند که خوشبختانه هیچگونه خسارتی به ما وارد نشد. بعد از کشیک خوابیدیم. جمعه 19/ 10/ 59 برای نماز بیدار شدیم. نماز خوانده و بعد چای خوردیم پس من برای دیگر رفقا دعای ندبه خواندم بعد از دعا صبحانه خوردیم. ساعت در حدود 9 بود که چند دفعه هواپیماهای عراقی به ما حمله کردند و هواپیماهای ما به دنبال آنها کرده و آنها فرار می کردند. در ساعت 1 میگ دشمن توسط یک هواپیمای اف 5 ما سقوط کرد. ظهر نماز خواندیم در موقع نهار خبر آوردند که آقای رستمی فرمانده سپاه خراسان در مشهد شهید شده است. دیگر کسی نتوانست نهارش را به آخر رساند. خلاصه بعد از ظهر توپخانه به کار افتاد و در ساعت 5/ 3 بود که یک هواپیمای اف 5 خودمان اشتباهی ما را بمباران کرد که خوشبختانه هیچگونه خسارتی به کسی وارد نشد. بعد از نماز و شام خوابیدیم ساعت 5/ 2 الی 5/ 3 شب کشیک داشتم. شنبه 20/ 10/ 59 صبح نماز خواندیم. صبحانه خوردیم ساعت 10 فرمان آماده باش دادند تا ظهر ساعت 12 توپخانه یکسره به طرف هم آتش می گشودند. شب بعد از نماز و شام و بعد از کشیک خوابیدیم. یک شنبه 21/ 10/ 59 کشیک من 5/ 3 الی 5/ 6 صبح بود ساعت 5 دقیقه به شش سر پست بودم که سه گلوله خمپاره به طرف ما شلیک شد. ساعت 7 در حال خوردن صبحانه بودیم که گفتند ترکش همان خمپاره به فرمانده گردان آقای اسدزاده اصابت کرده و ایشان شهید شدند. همین شب قبل بود که باهم نشسته بودیم و صحبت می کردیم. این روز را مانند روزهای دیگر به شب رساندیم... شب در حالی که باران ادامه داشت باران بسیار شدیدی می بارید. سر کشیک رفتم و تا ساعت 9 کشیک داشتم. در حالی که باران ادامه داشت به خواب رفتم. ساعت 5/ 11 بلند شدیم دیدیم آب باران خیلی زیاد شده و در داخل سنگر آمده و همه خیس شده بودند پتوها را بیرون آوردیم و آبها را بیرون ریختیم. بعد به داخل پی ام پی و سنگرهای دیگری که آن طرف بود خوابیدیم.