https://shohada.org/fa/shahid/content/321456

شناسه خبر: 321456
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۸:۳۳

تولد و کودکي

راوی سید حسن مهاجریان مقدم: از اوایل کودکی که شروع به سخن گفتن کرد علاقه بسیاری به اذان داشت منزل ما هم آنزمان نرسیده به مدرسه سلیمانیه بود.درنتیجه وقتی اذان حرم ومسجد گوهرشاد را می گفتند ،صدای اذان به خانه ما می رسید.تا صدای اذان را می شنید بلافاصله می رفت ودر صحن حیاط اذان می گفت ،وبعد می آمد ودر بالکن منزل نماز می خواند.معمولا"این فرهنگ درقدیم دربین مردم ما مرسوم بوده که هر کس در منزل خودش اذان می گفت . آقا مجتبی هم مقید بود ،بعضی وقتها اتفاق می افتاد که بر اثر شلوغ کاریهای کودکانه مادرش اورا تنبیه می کرد واو در حالیکه گریه می کرد با شنیدن صدای اذان به داخل حیاط می رفت وبه گفتن اذان مشغول می شد .مجددا" بر می گشت وگریه را شروع می کرد.در دوران کودکی محمد رضا طرحی ریخته وابتکاری به خرج داد بدینصورت که خود را به درجه سرگروبانی ارتقا داده وبه من نیز نقش سرباز خود را سپرد.او از کامواهای مادر بزرگش سیم برای بی سیم واز عصای پدر بزرگم اسلحه ای برای خود واز نی قلیان مادر مرحومم هم اسلحه کوچکتری برای من ترتیب داد.سپس به من دستور داد که بالای درخت سپیدار بروم .چون درصحن حیاط منزل ما چندین درخت سپیدار بود که اکثر سرگرمیهای من ومحمد رضا دراطراف آنها بود ومن هم طبق تمرینات قبل از عهده بالا رفتن از درخت بر می آمدم دستور را اطاعت کرده ودر بالای درخت مستقر شدم.از قضا درخت بلندتری را انتخاب کرده بودم که بر حرکات دشمن بیشتر مسلط باشم.درهر صورت بنده ماموریت داشتم که همه حرکات دشمن فرضی را به سرگروهان که در پایین درخت نشسته بود گزارش دهم .عملیات شروع شد،الو الو از عقاب به شاهین صدای من را می شنوی؟ که ناگهان شاخه زیر پایم شکست وبه طرف پایین سقوط نمودم ... دیگر نفهمیدم که چه شد فقط احساس کردم که روی شانه های سرگروهبان محمد رضا افتاده ام واو که سرش به زانوهایش خورده ولبهایش خونی شده بود زار زار گریه می کرد ..... نمی دانم که سرگروبان چه توبیخ وتنبیهی برایم درنظر خواهد گرفت . بالاخره پس از شنیدن غرزدنهای سر گروهبان ، قرار شد که شب را درخانه ما بماند ، چرا اگر پدرش می فهمید ماجرا بدتر می شد.