https://shohada.org/fa/shahid/content/322722

شناسه خبر: 322722
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۸:۵۰

بدون عنوان

به روایت از فاطمه انتظاری : به خاطر دارم یک روز که همراه پسرم محمدعلی برای درو کردن به مزرعه رفته بودیم که تقریبا نزدیکی های ظهر بود که او به من گفت: مادر کم کم باید برویم برای همین چند لحظه ای استراحت می کنیم بعد خودش رفت و لحظه ای دراز کشید در همین موقع بود که دو نفر از اهالی روستا که آنها هم مشغول درو بودند گفتند: پسر غلام علی را نگاه کن، تنبل خوابیده است. بعد محمدعلی بلند شد و گفت: شیطان نگذاشت یک خواب خوبی داشته باشم و بلند شد و مشغول درو کردن شد تا این که اذان گفتند ما از کار دست کشیدیم و برای خواندن نماز اول وقت رفتیم. ولی آن دو نفر از اهالی روستا هنوز مشغول درو کردن بودن که محمدعلی گفت: مادر آنها را نگاه کن آن قدر کار می کنند که حتی موقع نماز هم کارشان را تعطیل نمی کنند. چون این نعمت برکت داشته باشد وقتی این ها به نماز اول وقت اهمیت نمی دهند دیگر این نعمت برکت نخواهد داشت. بعد دستهایش را رو به خدا کرد و گفت: خدایا برکت نعمتهایت را از ما مگیر و دریغ نکن.