https://shohada.org/fa/shahid/content/327306
شناسه خبر: 327306
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۹:۵۱
هيبت و صلابت
راوی محمدجواد اعلمی: سال 1350 الى 52 در بیمارستان شماره 2 آن زمان و دکتر شیخ امروز با بابا محمد رستمى آشنا شدم من به دلیل اینکه دانشگاه رفتم و دو سال درس خواندم و فوق دیپلم گرفتم و بعد هم مىبایست در یکى از شهرستانها خدمت مىکردم از ایشان جدا شدم و دیگر بابا رستمى را ندیدم بعد از انقلاب هم چون دستور امام بود که برویم و در جاهاى محروم خدمت کنیم داوطلبانه به شهرستان اسفراین رفتم و عضو سپاه پاسداران آنجا شدم و جزء اولین اعضاء شوراى سپاه اسفراین بودم تا اینکه یک کار واجبى پیش آمد که نیاز بود با یکى از مسؤلان سپاه استان تماس داشته باشم آمدم مشهد و رفتم در خیابان کوهسنگى محلى بود به نام عملیات سپاه گفتم آقا من مىخواهم با یکى از فرماندهان سپاه صحبت کنم گفتند جلسه دارند و شما فعلا نمىتوانید ایشان را ببینید گفتم باید ایشان را ببینم خلاصه رفتم توى اتاق در زدم در را باز کردند مسؤولى که آنجا بود آمد جلو و گفت آقا چکاردارى کجا مىروى؟ نگاهکردم دیدم بابا رستمى است با دیدن ایشان مثل اینکه دنیا را به ما دادند این قدر خوشحال شدم بعد از مدتها بود که این رفیق شفیق خود را مىدیدم که آنجا راحت نشسته است ماشاءالله بدن ورزیدهاش توى لباس سپاه چنان هیبت و صلابتى داشت که واقعا در کمتر کسى دیده بودم گویى این لباس بر تن این مرد دوخته شده بود تا چشم بابارستمى به من افتاد از پشت میز بلند شد و آمد اینطرف صورت ما را بوسید و پرسید کجائى؟ چه کار مىکنى؟ گفتم سپاه اسفراین هستم پرسیدم شما کجائى؟آقاى رستمى اینجا کجا؟ پرسیدم شما فرمانده اینجاهستى؟ گفت اینجورى مىگویند والا فرمانده واقعى امام زمان عج است.گفتم آنکه درست خلاصه همدیگر را در آغوش گرفتیم و کمى با هم صحبت کردیم و مشکل ما راهم حل کرد بعد به ایشان گفتم آقاى رستمى حقیقتاً دلم براى جبهه تنگ شده اوایل جنگ هم بود ایشان گفتند شما برو اسفراین من خبرت مىکنم که با هم برویم من رفتم کارها را آنجا ردیف کردم و برگشتم که باهم برویم توى قطار بودیم که صحبت از بابارستمى شد گفتیم حالا مىرویم به قرارگاهى که به نام فرستادگان رضا در منطقه چهار شیر اهواز بابارستمى درست کرده بود آنجا تشکیلات خوبى راه اندازى کرده بود دوتا گردان نیرو داشت به نام گردان حرّ و ابوذر دیگر توى راه بودیم که شنیدیم ایشان به درجه رفیع شهادت نائل شده است.