https://shohada.org/fa/shahid/content/327309
شناسه خبر: 327309
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۹:۵۱
خاطره شماره 12 - شهید بابامحمد رستمی رهورد
راوی سید حسن قاسمی: یک هفته بعد از بازگشت از کردستان جنگ ایران وعراق آغاز شد به مرکز عملیات خراسان رفتم . در آنجا عده ای از نیرو ها آماده اعزام به منطقه بودند یکی از نیروهای بسیجی گفت : رهبر پیام داده لذا ما به منطقه می رویم تا با دشمن متجاوز بجنگیم . من نزد مسئول سلاح رفتم ومهمات گرفتم وخودم را آماده نموده و داخل یکی از ماشین ها نشستم حاج بابا محمد رستمی آمد داخل ماشین و از نیرو ها آمار گرفت همه بچه ها کلاه آهنی داشتند واز پشت شناخته نمی شدند . حاج آقا رستمی متوجه شد که یک نفر اضافی است گفت : چه کسی اضافه آمده ؟ من سکوت کردم وچیزی نگفتم به چهره نیرو ها نگریست وهمین که چشمش به من افتاد گفت : سید بیا پایین با ناراحتی پیاده شدم به او گفتم وظیفه من جنگیدن است چرا من را پیاده می کنید؟هیچ نکفت و به من گفت برو اسلحه ات را تحویل بده من همان طور ناراحت بودم گفتم آقای رستمی در قیامت از شما شکایت خواهم کرد چرا که اجازه ندادی از اسلام دفاع کنم بابا رستمی یک نگاهی به من انداخت واشک از چشمانش سرازیر شد او گفت تو می خواهی این بنده حقیر وذلیل را نزد فاطمه زهرا رو سیاه کنی ؟ تو می خواهی از من شکایت کنی . خلاصه حرف هایی زد که اشک من را هم در آورد بعد از آن به من گفت تو الان خسته ای وباید استراحت کنی تازه از عملیات کردستان برگشته وخانواده به تو نیاز دارد ولی من داغ بودم و هر چه او برای من صحبت می کرد زیر بار نمی رفتم ومصر شدم تابروم بابا رستمی گفت تو سید هستی و من نمی توانم جسارت کنم وبه تو امر ونهی نمایم هر کار می خواهی بکن من هم رفتم وسوار ماشین شدم وباهمان نیرو ها به منطقه اعزام شدم