https://shohada.org/fa/shahid/content/327353

شناسه خبر: 327353
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۹:۵۱

محبت و مهرباني

راوی ابراهیم نصیری: یک شب بابا رستمی درب مغازه من آمد و گفت : به خانه نمی روی؟ گفتم: چرا، می روم . از ایشان سؤال کردم کجا بودی؟ گفت: تربت جام بودم عدّه ای از اشرار شلوغ کرده بودند رفتم و چند نفرشان را گرفتم و آوردم . گفتم: این موقع شب کجا بودی ؟ جلوی همین مسجد الرضا(ع) این افراد شرور را کلی نصیحت کردم و گفتم: بروید امشب به حرم امام رضا و توبه کنید . در صورتی که توبه کنید و قول بدهید که دیگر از این کارها انجام ندهید ، خودم به دادگستری می آیم و ضمانتتان می کنم . گفتم: مرد حسابی اینها همه دزد بودند و قاچاقچی . چطوری اینها را رها کردی؟ مگر اینها بر می گردند؟ گفت: حالا می بینی، اگر نیامدند . کجا می توانند از دست من فرار کنند؟ به اتفاق شب را به خانه رفتیم و صبح ساعت 8 که آمدیم دیدیم بله به ردیف جلوی مسجد الرضا (ع) در آفتاب نشسته اند . گفت : دیدید که آمدند؟ من طوری با اینها صحبت کردم که می دانستم می آیند . اینهارا به دادگستری برده بود و قول هایی از اینها گرفته بودند که دیگر از این کارها نکنند و تعهّدهایی هم به خود بابا رستمی داده بودند که دیگر خلاف نکنند.