https://shohada.org/fa/shahid/content/327394
شناسه خبر: 327394
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۹:۵۱
شجاعت و شهامت
راوی محمد حسن لوخی: من به اتفاق بابا رستمی این طرف و آن طرف زیاد می رفتیم شاید بتوانیم برای نیروهای خراسان سلاح و مهمات تهیه کنیم. یک روز چند ستوان ارتش را به من معرفی کرد که خودم شخصاً با آنها صحبت کردم و از آن تاریخ به ما سهمیه می دادند که ابتدا روزی 2 گلوله سهمیه می دادند برای دو قبضه خمپاره 60 که داشتیم و این خمپاره ها نه پایه داشت و نه قنداق. من به برادر رستمی گفتم: این خمپاره های بدون پایه و قنداق را چه کنیم؟ ایشان گفتند: برادر لوخی، به هر نحوی و هر چه می توانید بگیرید. من آنجا خیلی ناراحت می شدم زیرا عراقیها خمسه خمسه می زدند و ما می خواستیم با 2 گلوله خمپاره چه کنیم؟ برادر نیک عیش برای ته خمپاره رفته بود. کلاه آهنی را خاک کرده بود و ته خمپاره را درون کلاه آهنی گذاشته و فانسخه را به کمر خمپاه 60 انداخته بود. به حساب به جای پایه اش و داخل خمپاره گلوله می انداخت و شلیک می کرد. که واقعاً برای این کار قدرت و جرأت می خواست و ایمان قوی لازم داشت. این کار را کرده بود که عراق فکر کند ما هم مجهز به سلاح پیشرفته هستیم. چون سنگرها خیلی نزدیک بود. برادر نیک عیش نیروی خیلی فعالی بود. در کاتر پیلار که رفته بودیم، آن قدر یکی از بیلهای مکانیکی را دست کاری می کرد تا اینکه آن را روشن کرد و زیر درختها برده بودیم و با این سنگر حفر می کردیم و بعد از همان درختها رویش چوب می گذاشتیم و روی چوب خاک می ریختیم به علت نزدیکی سنگرهای ما و عراقیها، خیلی خوب و واضح صحبتهای همدیگر را می فهمیدیم که می گفتند: به ما بپیوندید، بیایید ما به با آغوش باز شما را می پذیریم و اینها که به عربی صحبت می کردند، بلندگو نیز گذاشته بودند که گاهی نوار عربی می گذاشتند. در همین حین یک روز یکی از برادرهای افسر نیروی هوایی آمد و نامه ای برایمان آورد. بعد من با بابا رستمی و همان افسر نیروی هوایی به سنگر رفتیم و به ایشان گفتیم: گوش کن، صدای عراقیها می آید. ایشان باور نمی کرد و می گفت: این صدای بچه های خودمان است. برادر رستمی کلاه آهنی را روی یک سرنیزه گذاشت و بلند کرد. به محض اینکه کلاه را بلند کرد، به آن سه تیر اصابت کرد و سوراخ شد. چون عراقیها سلاح سیمینوف داشتند. با دیدن این صحنه، افسر نیروی هوایی با باورش شد که ما راست می گفتیم که عراقیها این قدر نزدیک هستند. بلافاصله از منطقه با حالت فرار بدون اینکه توجه به ماشینش بکند به طرف کاترپیلار رفت. بعد ایشان نامه ای به تهران نوشته بودند که نماینده برادرهای خراسان به نام لوخی می آید، 200 قبضه ژ3 آکبند چهت جبهه به ایشان تحویل دهید. وقتی این نامه را گرفتیم خوشحال شدم که دارای سلاح پیشرفته شده ایم.