https://shohada.org/fa/shahid/content/330761

شناسه خبر: 330761
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۱۰:۳۸

فکاهی شوخ طبعی

به روایت از کلثوم محمدی اسکندری : شوهرم که دوست و همرزم شهید بردار بود برایم تعریف کرد شب عملیات به اتفاق شهید و چند نفر از همشهریان در چادر نشسته بودیم و شهید برای ما چای می ریخت بعداز ریختن چای به ما گفت فانوس را خاموش کنید می خواهم برایتان خاطره ای بگویم چراغ را خاموش کردیم و ایشان گفتند : نیمه های شب در منطقه نیستان توی خیابان بزرگ قدم می زدم برگهای درختان زیر پایم صدا می کرد و تاریکی شب هم بر وحشت من افزوده بود و دنبال سرپناهی می گشتم ناگهان درب آهنی را جلوی خود دیدم درب را باز کردم و داخل شدم ناگهان متوجه شدم که در سردخانه هستم ومرده ها را در یک صف قرار داده اند کمی دراز کشیدم ولی شیطان مرا وسوسه کرد و بلندشدم تا دندانهای طلای آنها را در آورم سردخانه متعلق به عراقی ها بود دو جنازه را نگاه کردم ولی آنها دندان طلا نداشتند جنازه سومی رانگاه کردم تا دهان آنراباز کردم تا دندان را در آورم گفت نکن پسر جان در همین حال سر کتری را محکم به کتری کوبید و بعد فندکش را روشن کرد و به ما که سخت ترسیده بودیم خندید و گفت : شما با این شجاعت می خواهیدبا عراقی ها بجنگید این بود که یک خاطره جالب برای من مانده است .