https://shohada.org/fa/shahid/content/331156

شناسه خبر: 331156
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۱۰:۴۳

خاطره شماره 6 - شهید محمد اولیایی‌ فدافن

در منطقه که بودیم یک روز دنبال آقای اولیائی فدافن که فردی مسن بود و جای پدر ما بود می گشتم. هرچه دور زدم ایشان را پیدا نکردم. یکی از بچه ها گفت: آقای اولیائی فدافن پیش فرمانده ستاد رفته و گریه کرده و گفته است تا شما آقای عاصمی را نیاورید این جا و به ایشان نگوئید که من را هم با خودش به جلو ببرد از این جا حرکت نمی کنم. فرمانده ستاد من را خواست و از من در خواست کرد که ایشان را به جلو ببرم. گفت: پیرمرد است دلش را نشکنید. آقای اولیائی فدافن را به جلو بردم و همانجا فرمانده دسته ماند تا به شهادت رسید.