https://shohada.org/fa/shahid/content/337633

شناسه خبر: 337633
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۱۲:۰۶

مدرسه

بهزاد را بردم مدرسه ابتدایی برای ثبت نام در کلاس اول دبستان . دفتردار نگاهی به شناسنامه من و پسرم انداخت و گفت : - آقای مسعودی پسر شما هنوز به سن قانونی نرسیده ، باید تو نوبت بمونه - باشه مشکلی نیست . آمادگی ثبت نامش می کنم مدتی از سال تحصیلی گذشته بود که همان دفتردار آمد سراغم : - آقا شرمنده ... من اشتباه کردم . بهزاد را می تونید بیارید کلاس اول سه ماه از شروع مدرسه ها گذشته بود و حالا فقط ده پانزده روز تا امتحانات آذر ماه فرصت داشتیم . روزها رفت مدرسه و شب ها در خانه درس ها را با او کار کردم . دو هفته بعد که نمره هایش را آورد فهمیدم چقدر با استعداد است . یکی از سه دانش آموز ممتاز کلاس شده بود ** دبیرستانی بود . توی زنگ ورزش با یکی از همکلاسی هایش خوردند به هم و دستش شکست . دو بار آن را عمل جراحی کردیم و کلی هزینه مان شد . بهزاد که فهمیده بود می خواهم موضوع را با پدر دوستش در میان بگذارم جلویم را گرفت :« نه بابا جون ... اتفاقی بوده ... دوستم تقصیری نداشت» *** مهندس کامپیوتر بود اما برای خدمت سربازی افتاده بود یکی از پاسگاه های مرزی کردستان . با جان و دل پذیرفت و برای دفاع از دین و ناموس ایران سختی را به جان خرید . خودش را برتر از دیگران نمی دانست اما از صحبت هایش معلوم بود که جای صعب العبور و خطرناکی خدمت می کند. بعد از اولین مرخصی که برگشت توی کوه های مریوان برف گیر شد و به شهادت رسید . *** بعد از شهادتش خیلی ها آمدند و تسلیت گفتند . بیشترشان را نمی شناختم ولی حرفشان یکی بود : «بهزاد به گردن ما حق داره . هر وقت مشکل کامپیوتری داشتیم برایمان برطرف می کرد ، پولی هم نمی گرفت» *** پدر شهید بهزاد مسعودی خطاب به دست اندرکاران موسسه شهدای ناجا : « از شما ممنونم و میخواهم بگویم که ما خانواده های شهدا دل شکسته ایم چون جوان از دست داده ایم. ما را از خودتان بدانید و به ما سر بزنید حتی شده با یک تلفن. این شیوه ها تسکینی است بر درد ما که بدانیم فراموشمان نکرده اید »