https://shohada.org/fa/shahid/content/339242

شناسه خبر: 339242
۱۴۰۱-۳-۱۰ ۱۴:۵۴

دوستی با پدر

یك روز وقتی به منزل آمد دیدم پارچه ای پیراهنی برای پدرش خریده است. آن را به پدرش داد و گفت: من دوست دارم این پارچه را بدوزی و بپوشی.

- پسرم! من پیر مرد هستم و مریض، لباس نو نمی خواهم. غضنفر از اینكه پدرش چنین گفته بود بسیار ناراحت از خانه بیرون رفت. بعد از یك ساعتی دیدم برگشت. اما همراه خودش شخصی را آورده است . گفتم: غضنفر این آقا را نمی شناسم. گفت: مادر این خیاط است با هم دوست هستیم او را آورده ام تا اندازه ی پدرم را بگیرد و برایش با این پارچه پیراهن بدوزد.

نقل از مادر شهید