https://shohada.org/fa/shahid/content/339649

شناسه خبر: 339649
۱۴۰۱-۴-۹ ۱۰:۴۰

خاطره

مادر شهيد مي گويد :که سلمان چنين مي گفت ؟درپادگان نگهبان بودم سه نفر از سربازان به نزد من آمدند مي خواستند رشوه به من بدهند که ناراحت شدم باهم حرفمان شد ومن اجازه فرار کردن از پادگان را به آنها ندادم وزود يقه دو نفرشان را در يک دست ويکي را در دست ديگرم نگه داشتم وساير سربازان ودرجه داران را صدا کردم ومانع از فرارشان شدم آنروز راحت بودم ولي فردايش ترسيدم چون در صبحگاه مرا صدا کردند ومن خيال کردم که مي خواهند مرا بکشند ولي در بين همه سربازان مرا تشويق کردند وگفتند ما به چنين سربازان دليري نياز داريم تا در دستانشان کشور شان را نگه دارند وبه خاطر همين چند روز براي مرخصي آمدم . رقصيدن شهيد قبل از عروسي خواهرش آقا حميد نصيري شوهر خواهر شهيد مي گفت که :روزي که سلمان براي مرخصي آمده بود ومن هم ماشين تاکسي داشتم باهم درماشين بوديم ومن هم مسافر کشي مي کردم با هم صحبت مي کرديم از سلمان پرسيدم که در آنجا چه کار مي کني واو گفت :که آرپي جي زن هستم ودرهمان شليک اول هدف را مي زنم واين را با خوشحالي خاصي مي گفت ووقتي هم که برگشتيم خانه وقرار بود فرداي آنروز برود خواهرش (همسر من) گفت:سلمان مي روي براي عروسيم مي آيي سلمان به يکباره ايستاد وپس از چند ثانيه ايستادن ماهي تابه اي را از آشپزخانه آورد وبه خواهرش داد وگفت :بزن تا من برقصم چون ممکن است نتوانم بيايم ودر عروسيت شرکت کنم همينطور که خواهر مي زد وشهيد سلمان هم مي رقصيد ناگهان مادر به اتاق آمد وسلمان از خجالت وشرم ايستاد وديگر نرقصيد. عنوان خاطره:در آوردن مرده ها از زير آوار در بمباران مادر شهيد مي گفت :تقريباً بيست روز از سربازي شهيد سلمان گذشته بود که در آنجا که بود بمباران شده بود وعده زيادي زير آوارها مدفون شده بودند وسربازان واز جمله شهيد سلمان براي بيرون آوردن مرده ها از زير خاک فعاليت مي کردند وکمک مي کردند تقريباً دوازده روز پشت سر هم آنها مرده ها را از زير خاکها در آوردهک بودند وبراي همين فعاليتش بود که به سلمان مرخصي داده بودند .لباسهايش خاکي بود همه لباسهايش را شستم دوباره رفت .