https://shohada.org/fa/shahid/content/59866

شناسه خبر: 59866
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۲

آرزوی شهادت

راوی عموی شهید:بعضی از روستاییان پول نداشتند برای کارگر گرفتن. فصل درو که می‌شد یاسر بدون هیچ چشمداشتی به کمک چنین کشاورزانی می‌شتافت و می‌رفت سر زمینشان برای درو کردن محصول آنها. اگر چه خودش از خانواده فقیری بود و خیلی وقت‌ها به کمک احتیاج داشت اما اولویت اش کمک به دیگران بود. ** اواخر دوران دبیرستان پیش خودم زندگی می‌کرد. دوست داشتم برادر زاده‌ام را که در فقر و نداری بزرگ شده بود امتحان کنم. مقداری پول گذاشتم گوشه طاقچه و تا دو روز سراغی از آنها نگرفتم. بعد از آن مدت دیدم پول‌ها همچنان دست نخورده باقی مانده است. ** به علت کمردرد نمی‌توانستم خوب بیل بزنم. فصل آبیاری زمین بود و اگر دیر می‌جنبیدم محصولم خراب می‌شد. یاسر آمد و گفت: «عمو جون، شما بشین من زمین رو آب میدم». بیل را برداشت و رفت. نزدیکی‌های سحر بود. با خودم گفتم شاید از تاریکی بترسد و یا به علت کم تجربه بودن زراعتم را خراب کند. آهسته تعقیب اش کردم. با ورم نمی‌شد. با این که سن و سالی نداشت ولی انصافاً از خودم بهتر کار می‌کرد! ** خیلی با هم رفیق بودیم و هر وقت فرصتی دست می‌داد با هم کشتی می‌گرفتیم. البته او احترامم را داشت و کمرم را به خاک نمی‌زد، چون من عمویش بودم. با این وجود خدمت توی هنگ مرزی ارومیه او را عوض کرده بود. آخرین مرخصی یک عکس آورد و داد به مادربزرگش: «من شهید میشم. این عکس رو هم گرفتم برای روی قبرم!». مادرم که خیلی عصبانی شده بود دعوایش کرد. قبلاً هم این حرف را از او شنیده بودم. گفته بود: «آرزومه شهید بشم» یا «به دلم اومده شهید میشم» و همین طور هم شد. یاسر متولد ماه رمضان 74 بود و چند روز بعد از حرفی که به مادر بزرگ زده بود در ماه مبارک رمضان 94 شهید شد. ما هم همان عکس را برای روی مزار شهید انتخاب کردیم!