https://shohada.org/fa/shahid/content/62753
شناسه خبر: 62753
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۹
عشق شهادت
راوی سید محمد مبرقعی: یک روز برای جذب نیرو با شهید «رضایی» به طرف روستاهای منطقة "درخش" ، "آسیبان" و "گازار" راه افتادیم . همانطور که می رفتیم دیدم آقای «رضایی» گریه می کنند . گفتم : چرا گریه می کنی ؟ گفت : این حالاتی که تو نسبت به جبهه داری من هم دارم ولی افسوس می خورم که چرا هر وقت اراده می کنی به جبهه می روی و هر وقت می خواهی برمی گردی . ولی خداوند این توفیق را به من نمی دهد . همچنان گریه می کرد . تا اینکه به مسیر گازار رسیدیم ، تصمیم گرفتم با او به دیدن مادر و پدرش بروم تا شاید آنها بتوانند او را متقاعد کنند . وقتی وارد خانه شدیم ، تا چشمش به مادرش افتاد ، با صدای بلند شروع کرد به گریه که چرا مقدّمات رفتن به جبهه برای او آماده نمی شود . گفتم : آقای رضایی چرا اینقدر بی تابی می کنی ؟ وجود شما در اینجا از جبهه واجب تر است گفت می دانی ؟من آنقدر تشنه شهادت و تشنه حضور در میدان که می ترسم اگر در اینجا بمانیم بعضی از مسولان وگروهکها در من تاثیر بگذارید تا از اشتیاق و علاقه ای به شهادت دارم کاسته شود