https://shohada.org/fa/shahid/content/63539
شناسه خبر: 63539
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۲
خاطرات جنگي
راوی علی رمضانی : در تاریخ 13/12/61 به جبهه اعزام شدم. ابتدا به اهواز رفته و بعد از سه روز ماندن در آنجا تقسیم شده و به طرف بُستان حرکت کردیم. هنگام سازماندهی در بستان برادری به نام "فداکار" آمد و اعلام کرد هر کس تخریب کار کرده و از عهده اش بر می آید، بیرون بیاید. یکی، دو نفر بیشتر، اعلام آمادگی نکردند. دوباره اعلام کردند. کسانی که دست و پای اضافی دارند، برای تخریب بیرون بیایند. این دفعه داوطلبین تخریب، حدود 25 نفر شدند. بعد از نوشتن اسامی ما را به مقرّ تخریب تیپ 18 جواد الائمه بردند. بعداز یک هفته آموزش فشرده، ما را برای خنثی کردن مین، به منطقه بردند. مدتی، هر روز صبح ساعت 5، بعد از خواندن نماز، برای خنثی کردن مین و گشودن معبر روانة میدانهای مین می شدیم و تا ساعت 5/10، 11 در آفتاب سوزان و گرمای شدید مشغول کار بودیم و سپس بر می گشتیم. بعد از گذشت چند روز گفتند، در منطقه چزابه قرار است خاکریزی احداث شود و برای این کار، بولدزر باید شبانه کار کند تا عراقی ها متوجه فعالیت ما نشوند و ما باید به عنوان نیروی تأمین بولدزر به آنجا برویم تا طی چند شب بولدرزها کار خاکریز را به پایان برسانند. قرار شد روز را استراحت کرده و شب به طرف تنگة چزابه حرکت کنیم. بعد از اذان مغرب به سری چزّابه راه افتادیم. هوا کاملاً تاریک شده بود که به چزّابه رسیدیم. آنجا نیروها را تقسیم کردند به من گفتند: شما با راننده به بستان برگردید و برای نیروها نان و غذا بیاورید. در برگشت از بستان، در نزدیکی چزّابه (تقریباً 7، 8 کیلومتر) راننده چراغهای ماشین را خاموش کرد تا مبادا دشمن با دیدن چراغهای ماشین، متوجه حضور ما در آن منطقه شده و آنجا را با آتش توپ و خمپاره از وجود ما پاک کند. منطقه بسیار تاریک و اصلاً جلوی خود را نمی دیدیم. از نقطه ای که باید از جادة آسفالت به سمت خاکی می پیچیدیم، عبور کرده و اصلاً متوجه نبودیم و مشاین در تاریکی با سرعت از وسط جاده پیش می رفت. ناگهان ماشین با اوده ای از خاک و شن که وسط جاده ریخته شده بود رو به رو شد. ماشین روی خاکهای انباشته شده قرار گرفت. کار خدا بود که با آن سرعت واژگون نشدیم والّا با واژگون شدن ماشین هر دو نفر ما از بین رفته بودیم. در آن احظه فقط سرم که کلاه آهنی نیز بر سرم بود. با شیشة جلوی ماشین اصابت کرد و شیشه شکسته شد ولی با آن ضربه خوردن هیچ طوری نشدم فقط مقداری سرم درد می کرد. جرأت نمی کردیم چراغ قوه یا چراغ ماشین را روشن کنیم، چون نزدیک عراقی ها بودیم. راننده پائین آمد و گفت: شما همین جا بمان، من می روم و از چزابه با یک ماشین بر می گردم تا این ماشین را از اینجا پائین بیاوریم. راننده به طرف چزابه با پای پیاده به راه افتاد و من هم تک و تنها آنجا ایستادیم. بعد از نیم ساعت سه ربع، راننده با یک ماشین آمد. بعد از پایین کشیدن ماشین از روی خاکها به طرف چزابه آمدیم. آن شب به اتفاق برادر پرویزی برای نگهبانی به محل مورد نظر رفتیم. بعد از گذشت یک ساعت، دیدم برادر پرویزی چُرت می زند، به او گفتم: اگر خسته شدی و خوابت می آید. بلند شو برو آن طرف تر بگیر، بخواب، اگر اینجا چُرت بزنی، من هم چُرتی می شوم پرویزی بلند شد و رفت خوابید. ساعت 11، 5/1 بود و سر پُست نشسته بودم که برادر فداکار برای سرکشی از ما آمد و گفت: برادر موسوی، چرا شما تنها هستی؟ پس پرویزی کجاست؟ گفتم: خسته بود، خوابش می آمد، به او گفتم برود کمی استراحت کند. برادر فداکار چیزی نگفت. گفتم: بولدزر آن جلوست. اگر ممکن است ؟؟؟ را صدا بزنید تا ما جای بولدزرها برویم و ببینیم چه کار می کنند. ایشان گفت: بسیار خوب، فقط شما برادر پرویزی را بیدار کن تا به جای شما بماند، بعد شما برو. پرویزی را از خواب بیدار کردم و بعد به سوی بولدزر رفتیم. آنها مشغول کار بودند. به چشم خود لطف و عنایت خود را در آن شب می دیدم. بولدزرها در فاصله بسیار نزدیک با عراقی ها، مشغول احداث خاکریز بودند، دشمن منور می زد و آتش خمپاره می ریخت، اما به لطف خدا هیچ تأثیری نداشت. یک ربعی جای بولدزر ایستادیم بعد به محل نگبانی خود برگشتیم. تا اذان صبح نگهبانی دادیم. هوا کم کم روشن می شد و بولدزرها دیگر کار خود را تعطیل کرده بودند. ما هم سوار ماشین شده و به طرف بستان آمدیم. شب دوم که برای تأمین بولدزرها به چزّابه رفتیم، من و یکی دیگر از برادران به نام نوری به عنوان پاسپخش انتخاب شدیم. نیروها را برای پستهای مختلف تقسیم کردیم. بعد از خواندن نماز و خوردن شام برای سرکشی از نگهبانها، سنگر به سنگر جلو رفتیم. سنگرهای نگبانی داخل زمین ساخته شده بود و در شب و در تاریکی آن بیابانهای صاف دیده نمی شد. هنگام سرکشی از سنگرها مسیر را اشتباهی رفته و راه را گم کردیم. جلوتر رفتیم امّا خبری از نگهبانها نبود. اطراف خاکریزیهایی که عراقی ها قبلاً انجا ساخته بودند را نیز گشتیم. امّا فایده ای نداشت. برادر نوری گفت: شاید هنوز به سنگرهای نگهبانی نرسیده ایم. گفتم: نه، آنها را پشت سر گذاشته و رد شده ایم. به طرف پشت سرم برگشتم و گفتم: بهتر است از این طرف برویم. آمدیم و 20 متری با خاکریزی که بچه های خودمان آنجا سنگر زده بودند، فاصله داشتیم. ناگهان فریادی با لهجة عربی که می گفت: "؟؟؟ لا تتحرک" (یعنی اینکه ایست، دستها بالای سر، صلاح روی زمین) را شنیدیم. ابتدا گمان کردیم آنها عراقی هستند، امّا وقتی اسم رمز را که "یا حسین" بود، آهسته چند مرتبه تکرار کردم. متوجه شدیم صدا از طرف نیروهای خودی است. آن شب واقعاً خدا با ما بود، آنها گمان کرده بودند ما عراقی هستیم، به همین خاطر ضامن نارنجک را کشیده و منتظر بودند به طرف ما پرتاب کنند، سلاح خود را برای شلیک به طرف ما نیز مسلح کرده بودند و آماده بودند ما را از این ببرند و ممکن بود در اثر یک اشتباه به دست نیروهای خودی کشته شویم که بحمدلله به خیر گذشت و اتفاقی رخ نداد. روز سوم هنگام غروب، مسئولمان آمد و گفت: امشب، 12 نفر برای تأمین بولدزر می روید، برای شب سوم به سوی چزّابه حرکت کردیم. آن شب من و برادر دیگری به نام قادر پناه را به عنوان پاسپخش انتخاب کردند. نیروها را برداشته و جلو رفتیم. جلوی ما یک جاده بود که نصف آن دست ما و مایقی آن دست عراقی ها قرار داشت. ما وسط جاده را شکافته بودیم تا نیروهای عراقی نتوانند از جاده عبور کنند و پیشروی نمایند. تصمیم داشتیم کنار جاده کمین بزنیم که برادر قادر پناه گفت: بولدزرها که آن جا جلو مشغ.ل کار هستند، ما هم وسط همین میدان، کمین می گذاریم. من اعتراض کردم و گفتم: قرار است ما کمین بولدزر باشیم نه ایبنکه بولدزر جلوتر از ما کار کند، ماندن ما اینجا چه ثمری دارد. برادر قادر پناه که نمی توانست این را قبول کند، با ناراحتی گفت: اگر نیروهاهر کاری شدند، به من مربوط نیست. ثانیاً چه کسی می خواهد الآن جلو برود و برای بچه ها، پستهای نگهبانی را تعیین کند، ما که نمی توانیم، چون آن سنگرها مورد اطمینان نیست. گفتم: چاره ای نیست. باید جلوتر از بولدزر باشیم و در مورد آن سنگرهایی که می گویید، من خودم می روم و سرکشی می کنم. نیروها همانجا ایستادند و من هم تنهایی به سنگرهایی که اصلاً ندیده بودم، رفتم. چند سنگر آنجا وجود داشت که یکی آنها را بررسی کردم. دو تا از سنگرهای کمین که در کنار جاده ساخته شده بود، برای ما بسیار مناسب بود. از دو طرف روی منطقه دید داشتیم. مکانهای نگهبانی را مشخص کردک و پیش نیروها بازگشتم. بعد از تقسیم بندی، هر یک را سر پست گذاشتیم. نزدیکهای صبح که هوا روشن می شد، بولدزرها کار را تعطیل کرده و ما هم دوباره به بستان برگشتیم. و شب دیگر، برای آخرین بار جهت تأمین بولدزرها به چزّابه رفتیم که الحمدالله مأموریت به خیر و خوشی تمام شد.