https://shohada.org/fa/shahid/content/65342

شناسه خبر: 65342
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۷

سفر کربلا

حدود هفت ماه بعد از شهادتش، یعنی هفته‌ دوم مهرماه، یک روز از طرف سپاه محمد رسول الله(ص) تهران با من تماس گرفتند و گفتند فقط من همراه دو پسرم همراه جمعی ازخانواده‌های شهدای مدافع حرم تهران در یک کاروان امکان مشرف شدن به کربلا را داریم و باید نهایتا تا روز بعدش گذرنامه‌هایمان را به دستشان برسانیم. خیلی تعجب کردم. تحقیق کردم و متوجه شدم ما تنها خانواده‌ شهید اهل قم هستیم که اسم ما در کاروان خانواده‌های شهدای مدافع حرم تهران قرار دارد. قرار شد خواهر همسرم که عازم تهران بود گذرنامه‌هایمان را ببرد اما فراموش کرد این کار را انجام دهد. همسرش با پیک گذرنامه‌ها را فرستاد. ظاهرا در راه در بسته باز می‌شود و گذرنامه‌ من کف ماشین می‌افتد و گذرنامه‌ بچه‌ها به سپاه تهران می‌رسد. مجددا از طرف سپاه با من تماس گرفتند که چرا گذرنامه‌ خودم را ارسال نکردم. در حالی که مشغول انجام مقدمات سفر بودیم، اجازه‌ داشتن یک همراه به من داده شده بود. تصمیم گرفتم حالا که این اتفاق‌ها افتاده است مادرم را هم با خودم و بچه‌ها همراه کنم، این بار همسر خواهر شهید گذرنامه‌ من را از پیک گرفت و همراه گذرنامه‌ مادرم، شخصا به تهران برد و تحویل داد. جمعه روز حرکت بود و پنج شنبه صبح زود یک نفر از طرف سپاه رفت تا کار های ویزا‌ی ما را انجام دهد. او در این رابطه با تعجب به من گفت :« شخصی که مسئول صدور ویزاها بود بدون هیچ حرفی گذرنامه‌های شما و بچه‌ها را امضا کرد و ویزاتون صادر شد اما نوبت به مادرتون که رسید این آقا شکایت کرد که چقدر دیر برای ویزا گرفتن اقدام شده! می‌گفت روز قبل از حرکت خیلی برای این کار دیره. ویزای مادرتون صادر نشد و برای افراد بعد از شما هم ویزا صادر نکردن!» خلاصه جمعه حرکت کردیم سمت فرودگاه و در کل مسیر تا رسیدن به کربلا پسر بزرگم علی ناراحت و گرفته بود؛ هرچی ازش می پرسیدم علی جان چی شده مادر باز هم درست جوابم را نمی‌داد تا رسیدیم نجف و به محض رسیدن به هتل علی هم چنان ناراحت رفت روی تخت دراز کشید و شروع کرد به گریه کردن. با علی صحبت کردم و علی گفت: « بابام همیشه می‌گفت من دوست دارم شما رو با خودم کربلا ببرم و الان ما اومدیم اینجا و بابام همراه ما نیست.» سعی کردم آرامش کنم. با همان ناراحتی چند دقیقه خوابید و سرامیسه بیدار شد و گفت: «خواب بابامو دیدم که تو فرودگاه همراه ما بود. به من گفت علی جان بابا من خیلی سختی کشیدم که این سفر رو جور کنم اما تو این سفر نمی‌تونم مرتب پیش شما باشم وقتی نیستم تو باید مواظب مامان و داداشت باشی بعد بهش گفتم بابا تو با ما نبودی که! بعد بابا بهم گفت چرا من از اول سفر با شما بودم و من کاراتونو کردم که جور شد و اومدین.» علی انرژی دوباره گرفت و خوشحال شدیم. همان روز مسئول کاروان را دیدم و ماجرای خواب علی را برایش تعریف کردم. او هم دلیل قرار گرفتن اسم ما در لیست خانواده شهدا تهرانی را برایم گفت: « با سردار کاظمینی برنامه ریزی کردیم که به نوبت خانواده شهدا مدافع حرم تهران را کربلا ببریم. ما مشغول برداشتن و مرتب کردن پرونده شهدا مدافع حرم تهران بودیم و پرونده شهدا شهرستان ها در اتاق ما نبود. سردار از اتاق رفت بیرون و برگشت، دید که پرونده شهید سامانلو که از قم روی پرونده‌هاست. خیلی تعجب کردیم و پرونده شهید رو در اتاق مربوطه گذاشتیم. اما دفعه بعد باز هم پرونده شهید سامانلو رو دیدیم روی پرونده‌هاست. باز هم تعجب کردیم و مجددا پرونده را برگرداندیم. اما صبح فردا دوباره پرونده را روی پرونده شهدای تهرانی دیدیم. مجددا پرونده شهید را به محل شهدای قم برگرداندیم و من پرونده شهدای انتخاب شده را داخل گاو صندوق گذاشتم و در اتاق را هم قفل کردم و هر دو کلید تا فردا پیش خودم نگه داشتم. فردا اول وقت رفتم سراغ گاوصندوق تا در گاوصندوق را باز کردم پرونده شهید سامانلو را دیدم و این بار خیلی ترسیدم و به سردار کاظمینی زنگ زدم و جریان را برایش تعریف کردم. سردار گفتند خانواده این شهید را همراه خودتان ببرید؛ حتما حکمتی در کار است و هزینه سفر این خانواده با من! سردار بعد از بررسی پرونده شهید سامانلو دیدند تولد بچه‌های شهید تقریبا نزدیک تاریخ اعزام کربلاست و گفتند این سفر هدیه تولد این بچه‌ها از طرف من است. وقتی این صحبت‌ها را شنیدم خیلی منقلب شدم و پیش خودم گفتم: «سعید تو این سفر هرکس به نحوی حضور تو رو حس کرد. منم دوست دارم به نحوی تو رو حس بکنم که در این سفر همراه ما هستی. البته می‌دونم که همیشه کنار ما هستی ... »