https://shohada.org/fa/shahid/content/88133
شناسه خبر: 88133
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۹:۵۳
خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از محمد فضایلی : روزهای خوش عید سال 66 بود که با پدرم در مرخصی بسر می بردیم . ولی طول نکشید که روز چهارم عید فرا رسید و پدرم جهت ارائه خدمت بار سفر بست تا خود را از دنیای مادی رها سازد و در کنار فرشتگان زمینی یعنی رزمندگانت بسر ببرد . احمدی ، هم رزم پدرم در وقت وداع گفت : محمد پدرت را فراموش کن ، چون او را دیگر نمی بینی . او دیگر بر نخواهد گشت . آنها رفتند و دو روز بعد من هم به جبهه رفتم . بعد از مدتی مطلع شدم پدرم در اهواز است . او را یافتم . در روز 22 /1 / 66 آن ها عازم منطقه مهران شدند . جهت خداحافظی به درب آسایشگاه ما آمدند وصیت نامه اش را که خودم برایش نوشته بودم به من داد و در یک کلام غم انگیز به من گفت : محمد جان من رفتم و زندگی را به تو می سپارم و از این پس تو مرد خانه خواهی بود . روز 13 فروردین برای عملیات به طرف کردستان حرکت کردیم . چون بچه ها قبلاً منطقه عملیات را شناسایی کرده بودند ، کار ما زودتر شروع شد . از همان شبی که رسیدیم کار آغاز کردیم . چند روز این عمل انجام شد . ساعت دوازده و نیم شب بود که از خط برگشتیم چون آن شب اجازه ورود به منطقه دشمن جهت شناسایی بما ندادند ، خوابیدیم و ساعتها دو نیم بامداد 16/ 1 / 66 بود که بیدار شدم . از خوابی که دیدم نگران شدم . خواب دیدم توسط یکی از اقوام انگشتری به من هدیه شد ، اما با ناراحتی و تا نماز صبح نخوابیدم . - 16 / 1/ 66 تاریخ شهادت پدرم بود - روز 9/ 1/ 66 مسئول واحد نزد من آمد و گفت : چند روزی به مرخصی بروید . من به دلیل نزدیکی عملیات اکراه داشتم و نپذیرفتم و تا پایان عملیات یعنی حدوداً 6 اوردیبهشت ماندم وقتی به تیپ رسیدم داخل پادگان در مهاباد یکی از بچه ها ی محلی به من رسید و گفت : محمد مگر تو مشهدی نبودی به محض گفتن این مطلب پاهایم سست شد . گفتم : چرا ؟ گغت : پس ااینکه می گفتند پدرت مجروح شده درست نبوده وقتی بیشتر جستجو کردم تازه فهمیدم که تعاون تیپ ایشان را دنبال من فرستاده بود ، به تعاون رفتم گفتند : شما به ایلام بروید . آدرس مقر پدرم را دادند آنها نیز گفتند : پدرت مجروح گردیده است با یکی از دوستان خوب بنام رضا تقوی و با یک کاشین که فرمانده واحد در اختیار م قرار داده بود به .... و سپس به ایلام و از آنجا به مقر پدرم صالح آباد رفتم و موضوع را پرس و جو کردم و آنها گفتند : حدوداً 20 روز پیش مجروح شده اما او را به مشهد فرستادیم . سریعتر به مشهد بروید . خودم را با روحیه جلوه دادم و گفتم : چنانچه شهید شده بگویید و آنها با این روحیه من گول خوردند و گفتند : بله چنین شد. به من تسلیت گفتند . از نحوه شهادتش ناراحت شدم . پای صحبت یکی از معاونین پدرم بنام برادر برادر پاسدار آزادی نشستم . می گفت : صبح از ساعت های 3 بیدار شده بود و مشغول عبادت بود . بعد از نماز شب و اقامه مناز صبح برای ورزش و صبحگاه آماده شدیم . پس از پایان این دو مراسم سر سفره صبحانه نشستیم که هر یک بحثی را مطرح کرد تا اینکه نوبت به بحث مین های جنگی و نحوه شهادت توسط مین ها رسید . پدرت گفت : من که با مین والمرا به شهادت می رسم و وقتی روی مین بروم یک پایم قطع می شود و به شهادت می رسم . نزدیکی های ساعت 3 بعداز ظهر فرماندهی ارشد آن ها دستور آخرین چک منطقه را به فرماندهان گروهان می دهد تا پس از آ، اقدام به کمین گذاری نمایند . من به همراه پدرت و یکی دیگر از معاونان جهت این عمل حرکت کردیم . ما قبلاً نیز همان مسیر را رفته بودیم . در زمان بازگشت ناگهان پدرت ما را صدا زد و گفت : فاصله بین من و شما حداقل پانزده متر باشد وقتی علت را پرسیدم گفت : امکان دارد که من یا یکی از شما روی مین برویم بهتر است که تنها باشیم تا دیگران صدمه نبینند ما این کار را کردیم شاید کمتر از 20 دقیقه نگذشته بود و حدوداً نزدیک به غروب آفتاب بود که صدای انفجار مهیبی ما را میخکوب کرد وقتی برگشتم دیدم دود سیاهی مسیر گذر پدرت را فرا گرفته است . سریعاً خودم را به نزدیکش رساندم که دیدم در خون غلت می زند . با همرزم دیگرم سریعاً او را حرکت دادیم در حالی که می گفت : «یا مهدی » کمکم کن . تا بالای خاکریز نزدیک مقر اصلی زنده بود . با غروب آفتاب به شهادت رسید . پس از استماع سخنانش که تماماً با گریه من همراه بود آماده برگشت به مشهد شدیم و چون فاصله شهادت تا آن روز ، یعنی 8 اوردیبهشت زیاد بود احتمال تشییع پیکرش را می دادم و زیاد عجله نداشتم و از یکسو ناراحت بودم که به تشییع جنازه و رؤیت پیکرش نرسم . روز 10 / 2 / 66 هنگام سحر به خانه رسیدم ولی سر کوچه اثری از پدره ، مجله و... که رسم آن روزها بود ندیدم . درب خانه را به آرامی زدم و مادرم درب را باز کرد از دیدنم بسیار خوشحال شد و من هم همینطور پرسیدم از پدر چه خبر ؟ گفت : آخرین نامه اش چند روز قبل رسیده ، گفتم : تاریخ نامه مربوط به کی بوده است که مشخص شد در تاریخ 14 / 1 / 66 یعنی دو روز قبل از شهادتش نامه را نوشته بود . خواهر کوچکترم هم با صدای من بیدار شد و روبوسی کردیم حالتم طوری بود که آن ها متوجه نشوند . به حمام رفتم و تا موقع صرف سحری طول دادم ولی فکر و خیال اینکه چه شده است و چرا پیکر پدرم را نیاورده اند نکند اشتباه کرده اند و... عذابم می داد . گاهی خوشحال می شدم از اینکه شاید او زنده باشد و آنها نفهمیده اند و گاهی ناراحت می شدم از اینکه شاید در یکی راز بیمارستان ها باشد. سر سفره نشسته ولی چیزی به آن صورت نتوانستم بخورم صبح زود بیدار شدم و با بقیه اعضاء خانواده هم احوالپرسی کردم از جمله برادر کوچکم را که 6 ماه بیشتر نداشتبوسیدم. به بهانه رساندن نامه دوستان از خانه خارج شدم و مستقیم به تعاون سپاه رفتم تا ببینم چرا جنازه پدرم نیامده و یا اصلاً خبری دارند یا نه؟ وقتی آنجا رفتم آنها ابراز بی اطلاعی کردند با هر مشکلی بود روزم را به شب رساندم و شب را باز هم با خاطرات سخت دردناک ایام فراق پدر گذراندم. صبح روز 11/ 2/ 66 مجدداً به تعاون رفتم باز هم اطلاعی دردست نبود تماس با تهران هم کاری را از پیش نبرد. روز 12/ 2/ 66 مجدداً سری به تعاون زدم منتهی این دفعه با شوهر خواهرم _ آشنایی ما پیش از ازدواج او با خواهرم بود_ از شدت سنگینی خبری که داشتم و خانواده نداشتند و از دیدن چهره منتظر آنها که من در آنها یتیمی را می دیدم سخت در عذاب بودم، باز هم تعاون ابراز بی اطلاعی کرد برای رفتن به ایلام بلیت تهیه کردیم. احتیاطاً ساعت 5/ 1 ظهر به تعاون سری زدیم پس از نگاه به لیست شهدای جدید گفتند: بله، پیکر پدرتان همین امروز صبح رسیده است و وظیفه اطلاع خانواده را به من سپردند تا برای یک بار هم که شده وظیفه سنگینی را که آنها انجام می دادند، امتحان کنم. با ناراحتی و اندوه به معراج رفتیم اجازه دیدن شهید را ندادند و قرار را برای روز بعد گذاشتند با شوهر خواهرم به خانه رفتم و مادرم مثل اینکه منتظر چیزی باشد گفت: معلوم هست شما کجا می روید؟ هر چه تحمل می کنم شما چیزی نمی گویید. حلاتت طور دیگری است من با حالت خاص گفتم: پدرم مجروح شده ولی نمی دانم کدام بیمارستان است او با خنده گفت: دروغ نگو حتماً شهید شده است. گفتم: حالا بر فرض شهید شده باشد چکار می کنی؟ او مانند کسی که قبلاً باخبر شده باشد گفت: خدا خودش صبرش را بدهد. من هم بی مقدمه گفتم: فکر کنم شهید شده است این جمله من جمله قطع امید همه بود و ناامیدی از امیدها، تا آن لحظه همه بچه ها امیدوار به داشتن پدر بودند، و از این لحظه دیگر امیدها به یأس مبدل شده بود و خانه ای که هنوز تقاضای شیرینی دیدار پدر را داشتند یکدفعه به صحنه عزا و غم و اندوه تبدیل شد. خودم بیشتر از همه طاقتم بریده شد چون نزدیک به یک هفته از جریان مطلع بودم و نمی توانستم چیزی بگویم. تا ساعت 5 بعد از ظهر همه فامیل مطلع شدند و در خانه ما جمع شدند. آخرهای شب بود. عمه ام که داغ سومین عزیزش را می بایست تجربه کند رسید، یعنی اول برادرش بعد پسرش و بعد از این هم برادر دیگرش. صبح روانه معراج شدیم وقتی به آنجا رسیدیم همه جا آه و فقان بود. با راهنمایی بچه های تعاون به تابوت شهدا رسیدیم درش را باز کردیم. پلاستیک و پتوی روی صورت را کنار زدند تا چهره ای را که منتظران در خانه جستجو می کردند در داخل آن جعبه چوبی ببینند دست روی دست نهادم و تسلیم رضای خدا، چهره آرام و چشم ها بسته از دنیای پر حیله و مکر. دیگر چیزی نمی فهمیدم با او سخن می گفتم که چه شد از من التماس دعا داشتی و مرا شهید می دیدی حالا سبقت گرفتی و رفتی. چند ساعت آنجا بودیم بعد به خانه رفتیم چون قرار بود که روز بعد تشییع جنازه انجام شود برای زیارت آخر به معراج رفتیم باز هم چهره زیبایش را ملاقات کردیم و همان انگشتری را که یک روز به عنوان یادگاری از من گرفته بود از دستش درآوردم. (بر اثر ضربه سنگین نگینش افتاده بود.) هنوز آن را حفظ کرده ام شب آخری را که پیکر پدرم در مشهد بود و هنوز در این عالم وجود داشت سپری کردیم صبح جهت تشییع جنازه رفتیم و نزدیکی های ظهر بود که به بهشت رضا (ع) رسیدیم موقعی که می خواستیم او را به داخل قبر بگذاریم چهره آرامش تبدیل به یک چهره خندان شده بود که برایم بسیار شگفت انگیز بود. شاید به خاطر این بود که دیگر ترک دنیا را باور کرده بود و خود را به خدا نزدیک تر می دید _ عکس تغییر صورت از حالت معمولی به حالت خنده و تبسم موجود است _ او رفت تا ما را با غم از دست دادنش بسوزاند ولی امیدواریم به شفاعتش. رفت تا ناظر باشد که ما بعد از او با زحمات و خون ریخته شده شان چه خواهیم کرد.