گَرد یتیمی که بر زندگیاش سایه افکند، روزگار سخت و فقیرانهای را حس کرد. کودکی بیش نبود که پدرش از دنیا رفت و اینگونه در راه تحصیلش مشکلات فراوانی به وجود آمد؛ اما عزّت زندگی هیچ گاه جای خود را به ذلّت و منّت نداد. استقامت و پشتکارش باعث شد که شبها از شدت خستگی کارهای روزمره، روی دفتر و کتابهایش به خواب برود. دست و پنجه نرم کردن با این مشکلات بود که او را به موفقیت و درجات عالی رساند. به خاطر تأمین معاش زندگی با مادرش، در کارخانۀ ریسندگی و بافندگی به کار مشغول شدند و به خاطر همین کار پُر از مشقّت بود که مادرش دو سال مبتلا به بیماری سختی شد. نوجوانی هفده ساله بود که از نعمت مادر نیز محروم شد و زندگی را با مادربزرگش ادامه داد. در کنار قرآن، تفسیر نمونه، تفسیر المیزان و کتابهای شهید مطهری را مطالعه میکرد.
به ائمۀ اطهار مخصوصاً امام حسین(ع) و قمربنیهاشم ارادت خاصی داشت و در سختیها و مصایب به آنان توسل میجست.
پس از پایان خدمت سربازی با کمترین امکانات، برای تشکیل خانواده اقدام به ازدواج کرد و همزمان با کار بنّایی، شبها برای ارتقای روح معنویاش به حوزۀ علمیه میرفت. جزء شاگردان آیتالله ایزدی بود. تحصیل درسهای حوزه را در رشتۀ علوم اسلامی ادامه داد. به تدریس قرآن عشق میورزید. همیشه از آیههای قرآن و حدیث بزرگان دین برای تربیت فرزندانش استفاده میکرد. در دوستیابی آنان حساس و دقیق بود. معتقد بود که انتخاب دوست و همراهی با او در سعادت و شقاوت فرد تأثیر بسزایی دارد. در همه حال به فکر اندوختن توشهای برای آخرتش بود. شاید بتوان گفت که خدمت به خانواده را از عبادات میدانست، تا جایی که پس از تصادف دلخراشی که حوالی مشهد برای آنان اتفاق افتاد و خانوادهاش آسیب شدیدی دیدند، ماهها پرستاری همسر و فرزندانش را بر عهده گرفت. او فقط به خود و خانوادهاش نمیاندیشید. جامعه و رفع مشکلات آن، جزء لاینفک زندگیاش بود، تا جاییکه همیشه سعی داشت خانوادههای از هم پاشیده را سامان بخشد و صلح و صفا را به جای کدورت و کینه بنشاند. فعالیتهای او منحصربهفرد بود، چه در پیروزی انقلاب که نوار و اعلامیههای امام را شجاعانه پخش میکرد و چه از تشکیل کلاسهای قرآن برای نیروهای نظامی، شهربانی و حتی زندانیان زمان شاه.
سال 1360 وارد سپاه شد. کار ساخت و ساز مدرسه را در روستاهای اطراف نجفآباد پیگیری کرد، به این امید که روزی در این مدرسهها کلاسهای قرآن و سخنرانی مذهبی بر پا شود.
راهی مناطق جنگی شد و مسئولیت تیم مهندسی پل و سنگرسازی در جبهههای جنوب را بر عهده گرفت و با ارائۀ طرحهای ابتکاری و ماهرانه به فعالیت مشغول شد. شبها بعد از نماز جماعت، کلاس قرآن و تفسیر دایر میکرد. در بازگشت از جبهه، با تشکیل کلاسهای عقیدتی و اخلاقی در پایگاههای بسیج نجفآباد، همچنین در روستاهای اطراف نجفآباد و گاه حتی در نقاط دور از نجفآباد فعالیتهای خود را ادامه میداد.
برپایی کلاسهای اخلاق و احکام و تفسیر قرآن، برای معلمان آموزش و پرورش، برادران پاسدار، آموزشیاران نهضت سوادآموزی و پایگاههای بسیج ادارات و کارخانهها، اوقات فراغتی برای عباسعلی نمی گذاشت. مدتی مسئولیت آموزش عقیدتی سپاه و بسیج بندر لنگه به ایشان محول شد. هیچگاه در خصوص جوانان بیتفاوت نبود. از خمس و زکات مالش غافل نمیشد. وقتی از او میپرسیدند: «چرا هم تابستان روزه میگیری و هم زمستان؟» جواب میداد: «به نیابت از فلان شهید روزه گرفتهام، حقوق شهیدان و حق حقداران را باید ادا کرد.»
از مسئولیتهای ایشان در جبهه میتوان به فرماندهی گردان استحکامات در ساخت: پُست امداد، سنگر فرماندهی، احداث حمام و ... اشاره کرد.
در عملیات والفجر8 با سِمت فرمانده گردان استحکامات لشکر8 نجفاشرف حضور یافت. در روز سوم عملیات به دلیل شدت بمباران هواپیماهای عراقی، در حالی که از انجام کار سنگرسازی بازمانده بود، با چند نفر از رزمندگان به داخل کانالی رفتند. چون ایشان از هر فرصتی به نحو احسن برای آموزش و راهنمایی دیگران استفاده میکرد، در حال بیان داستان شیرینی از قرآن بود که ناگهان راکتی به پشت کانال اصابت کرد و همۀ رزمندگان به دلیل عرض کم کانال بلافاصله به شکل زنجیرهای داخل کانال دراز کشیدند. بعد از اصابت راکت، بمب خوشهای زدند که بر اثر اصابت ترکشهای بمب خوشهای به سر و بدنش به مقام شهادت نائل آمد. دوست داشت سرافراز و خونینبال رهسپار منزلگاه ابدیاش شود که این چنین شد.
زندگینامه
وصیت نامه
خاطره
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.