شناسه: 197215

سفر دیگر

به نقل از همسر شهید: به او کردم و گفتم: «اگر حرف مرا قبول نداری، برو و از آیت‎الله ایزدی بپرس که نه تا بچه را برای یک زن تنها بگذارم و به جبهه بروم درست است؟» رفت. وقتی برگشت می‎خندید. گفت: «آقای ایزدی گفته برو به امید خدا. خدا پشت و پناهت باشد.» حتی سپاه هم اجازه نمی‎داد به جبهه برود. فردای آن روز آمد و گفت: «سپاه اجازه داد. من می‎خواهم بروم.» آن شب با تمام همسایه‎ها و آشنایان خداحافظی کرد و خود را آماده کرد تا به جبهه اعزام شود. این سفر دیگری بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه