چهار روز از اردیبهشت ماه 1345 میگذشت که قاسم در روستای علویجه از توابع شهرستان نجفآباد چشم به جهان گشود. سومین فرزند خانواده بود. دوران کودکی خود را با اطاعت از پدر و مادرش گذرانید و هیچگاه از آنها نافرمانی آنها نکرد. با رسیدن به سن هفت سالگی جهت کسب علم و دانش راهی دبستان شد و تحصیلاتش را تا مقطع راهنمایی ادامه داد. دلسوز و مهربان بود. با بزرگترهایش با احترام و مهربانی رفتار میکرد. هر کجا پدر و مادرش را نیازمند کمک میدید به یاریشان میرسید. واجبات دین را به خوبی انجام میداد و همیشه با وضو بود.
درحالیکه تازه پا به مقطع راهنمایی گذاشته بود، دعوت امام خمینی را لبیک گفت و با وجود سن کم، با دستکاری در تاریخ تولد شناسنامهاش به سپاه پیوست از طرف لشکر امام حسین در گردان تخریب به عنوان تخریبچی عازم جبهههای حق علیه باطل شد.
در حین تلاشهای شبانهروزی و فداکاریهای مکرر در جبهه چندین بار از ناحیۀ دست و پا مجروح شد. پس از بهبودی نسبی در آخرین مجروحیت، مادرش به بدرقهاش آمد و او را از زیر قرآن رد کرد. قاسم گفت: «مادرجان میروم تا جانم را فدای امام کنم، حلالم کن.» این آخرین دیداری بود که مادر با فرزندش داشت و اینگونه بود که مجدداً قاسم عازم جبهه شد. شب عملیات بدر، در جزایر مجنون زمانیکه گردان در حال عقبنشینی بود مجروح و به علت جراحات وارده، در همان محل، به مقام رفیع شهادت نائل آمد . این در حالی بود که هنوز هشت روز به آغاز سال 1364 باقی مانده بود و خانوادهاش چشم به راه قاسم بودند تا سال نو را در کنار یکدیگر به شادی بگذرانند. امّا قاسم هدف دیگری را گزید و برگی دیگر از زندگی برایش ورق خورده بود.
ساک قاسم را به همراه وسایل و قرآنی که هیچگاه از خود دور نمیکرد، (مگر موقع شهادتش) برای خانوادهاش فرستادند. قاسم مفقودالاثر ماند و پیکر پاکش دوازده سال بعد به آغوش خانوادهاش بازگشت و در گلزار شهدای علویجه آرام گرفت.
«روحش شاد و راهش پر رهرو»
زندگینامه
وصیت نامه
خاطره
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.