شهید بسیار شجاع و نترس بود و از هیچ چیز نمی ترسیدن...
شهید بسیار شجاع و نترس بود و از هیچ چیز نمی ترسیدند در روستای دیبگلو جای ترسناکی بود که هیچ کس نمی توانست به تنهایی از آنجا عبور کند یک شب دایی ام به خانه ما آمده بودند به شهید گفتند : تو که دم از شجاعت می زنی می توانی به تنهایی از فلان دره عبور کنی جواب دادند آره که می تونم و در دل شب رفتند و برگشتند دایی ام از تعجب میخ کوب شده بود. مادر شهید از دوران جوانی شهید می گوید: شهید بعد از ترک تحصیل تمام وقت نزد پدرش به کارهای کشاورزی و پرورش احشام مشغول بودند ایشان در سال 72 به خدمت مقدس سربازی یه مریوان اعزام شدند شهید بیشتر با جوانان صالح و پاک دامن روستا دوست صمیمی می شدند و اوقات فراغت خود را کاراته کار می کردند و در برابر مشکلات زندگی بسیار صبور و استوار بودند و در همه حال به خدای خویش توکل می کردند بزرگترین آرزویش ادامه دادن راه مقدس برادر شهیدش میر محمود بود دوست داشتند بعد از پایان خدمت سربازیش به عنوان مربی کاراته در باشگاه های دولتی مشکین شهر فعالیت کند شهید بعد از جنگ تحمیلی به درجه رفیع شهادت نائل آمدند زمانی که خبر شهادت شهید را شنیدم دنیا رو سرم خراب شد چون باور نمی کردم در زمان صلح نبرد وجود دارد. خاطره : قبل از اینکه قربان (شهید) به خدمت سربازی اعزام شوند به ایشان یک جفت جوراب خوب خریده بودم و به او گفتم : زمانی که خواستی به مرخصی بیایی این جوراب را بپوش در جواب گفتند: این را نگه دار در شب عروسیم انشاء الله خواهم پوشید. خاطره : یک روز شهید به مرخصی آمده بودند پدر شهید چند عدد روسری و بلوز زنانه خریدند و به ایشان گفتند : روسری ها را شب عروسیت به همسرت هدیه کن و بلوز را فردای عروسیت ، شهید خنده ای کردند و گفتند : پدرجان هنوز من سربازم نمی توانم در حین خدمت ازدواج کنم و کسی را چشم به راه بگذارم. خاطره : شهید یک روز با لباس نظامی وارد حیاط شدند پدر شهید از جا پریدند و به من ( مادر شهید ) گفتند: چه کسی از ما شکایت کرده است که مأمور وارد حیاط خانه مان شده وقتی شهید وارد اتاق شدند پدر شهید صورت ایشان را بوسیدند و گفتند: از این بعد با لباس شخصی به مرخصی بیا. خاطره : روز جمعه بود قرار بود همگی به همراه شهید درس را تعطیل کنیم و به خانه برویم آن روز برف باریده بود و چون روستای ما 20 کیلومتر از ایستگاه مینی بوس فاصله داشت باید پیاده این مسیر طولانی را پیاده طی می کردیم. وقتی که از مینی بوس پیاده شدیم شهید جلوتر از ما حرکت کردند تا راه را برای ما باز کند. سرانجام شهید میر قربان اکبری سادات در سال 71 از طریق نیروی انتظامی مشکین شهر در یازده مهرماه سال 1372 بر اثر اصابت تیر به دست منافقین در منطقه مریوان به درجه رفیع شهادت نائل آمدند و پیکر پاکش نزد برادرش در گلزار شهدای روستای دیبگلو مشکین شهر خاکسپاری شد قربان اکبری بسم الله الرحمن الرحیم دوست عزیز نامه شما بدست رسید که از سلامت اطرافیان به حمدالله خبر داد واصل شد که موجب خرسندی از این جهت و افسردگی از جهت دیگر شد عزیز دلم من ودوستانم سلامت هستیم وبه شما وسایر دوستان در بند دعا می کنیم تو نگران من نباش این نحو گرافتاریها برای دوستان خدا همیشه بوده وموجب بلندی مقام ورحمت خدا هست امیدوارم به زودی به آغوش خانواده برگردی وبه دوستان سلام مرا برسان خداوند بزرگ به شما صبر واجر عنایت کند ودوست عزیزم دیگر قابل عرض ندارم خداوند یار و یاری همراهت باشد. خداحافظ شما
ثبت دیدگاه