شناسه: 178630

فکاهي وقايع خنده دار

راوی ناصر گنجعلی : خود شهید برایمان تعریف کرد که دو روز بعد از مراسم عقدکنان همسرم به او گفتم که بیا برویم بیرون نهار بخوریم با ایشان به یک رستوران رفتیم دیدم نوشته است اسپاگتی موجود است گفتم: آقا دو پرس اسپاگتی. دو ظرف ماکارانی برایمان آورد ما مشغول خوردن شدیم فکر کردیم اسپاگتی را بعداً می آورد. گفتیم: آقا اسپاگتی را بیاورید گفت: مگر شما دو پرس اسپاگتی نخوردید؟ باز هم می خواهید! تازه آن وقت فهمیدیم ماکارونی و اسپاگتی یکی است. از آن وقت به بعد بچه ها اسمش را بچه قلعه گذاشته بودند

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه