خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
به روایت از معصومه بنی اسدی : زمانیکه شوهرم محمد علی به جبهه رفته بود. مدتی بود که از او خبری نداشتیم. یکروز نامه ای از ایشان به دستمان رسید که به طور مکرر در آن نوشته بود همسر عزیزم مواظب بچه ها باش و خدا با شماست. شب موقع خوابیدن نیت کردم و سپس خوابیدم و در خواب دیدم که کنار مزار شهدای بیرجند هستم و چند زن هم در آنجا بودند و یک گرگی غرش کنان در حال خوردن لاشه ای بود. با خود گفتم که او را بکشم که در همین حال گرگ به زبان آمد و گفت: من گرگ اجلم و چنگی را نشان داد که از آن شعلة آتش بیرون می آمد و به من گفت: شما نمی توانید مرا بکشید و یک تکه از آن لاشه ای که نزد او بود به طرف من پرتاب کرد و من آنرا برداشتم که اگر به من حمله کرد آن را جلوی او بیندازم. من التماس کردم که به من و بچه هایم رحم کن. بعد دیدم جنازة شوهرم در یک نهر آب روان افتاده است و گرگ گفت: به من اجازه نمی دهند که به آن جنازه نزدیک شوم و فقط مأموریت دارم بچه های شما را یتیم کنم و دیدم که پاهایم بسته است و در این هنگام از خواب پریدم و چون اول شب نیت کرده بودم فهمیدم که محمد علی شهید شد و صبح که بلند شدم دیدم فرزندم که یکساله بود رنگ پریده از خواب بیدار شد و گفت: مامان بابا هم زخمی شده که من مطمئن شدم که محمد شهید شده و بعد از چند روز خبر شهادت ایشان به من رسید.
ثبت دیدگاه