شناسه: 178949

نوجوانی و جوانی

به روایت از سکینه بلوکی : یک روز رضا با دوستانش در پشت بام منزل که دو طبقه بود بازی می کردند. من به آنها گفتم: بیایید پایین ممکن است بیفتید. ولی آنها به حرف نکردند لحظه ای بعد دیدم رضا از بالای پشت بام سقوط کرد و با سر به زمین خورد که با خودم گفتم: حتماً پسرم از بین رفت (مرد) ولی خواست خدا دیدم بلافاصله بلند شد و گفت: من الکی نمی میرم گویا خدا او را نگه داشت تا شهید شود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه