خاطرات سیاسی
به روایت از حسین بلوکی : به خاطر دارم در زمان انقلاب یکی از همسایه ها آمد و گفت: که فرزندتان محمد در بالای مجسمه شاه بوده و طناب به گردن آن انداخته است . وقتی ایشان به خانه آمد در دستشان یک چوب صاف و بلند بود گفتم این چوب چیست ؟ گفت:زمانی که طناب را به گردن مجسمه شاه انداختم و مردم طناب را کشیدند و مجسمه از بالا به پایین افتاد و شکست این چوب در وسط آن مجسمه بود و آن را برای خودم برداشتم .
ثبت دیدگاه