شناسه: 179216

اولین اعزام

به روایت از حسین آخوند قرقی : یادم هست روزى با همدیگر به مدرسه رفتیم. همان روز یکى از ماشین‏هاى بسیج به روستاى ما مى‏آید و براى رفتن به جبهه تبلیغ مى‏کند. همین که على اصغر صداى بلند گو را مى‏شنود از مدرسه خارج مى‏شود و به طرف ماشین مى‏رود و مى‏گوید: آقا من مى‏خواهم به جبهه بروم. بدون اینکه خبرى به من بدهد سوار ماشین مى‏شود و مى‏رود. در کلاس مشغول درس خواندن بودم که دیدم معلمش یکى از همکلاسى‏هاى على اصغر را دنبال من فرستاد. پیش معلمش رفتم. گفت: چرا برادر شما امروز به مدرسه نیامده است؟ گفتم: آقاى معلم صبح زود با خودم به مدرسه آمد ولى دیگر او را ندیدم. بعد از مدتى فهمیدم که به چبهه رفته است. على اصغر بعد از سه، چهار ماهى که در جبهه بود امد از او پرسیدم که چرا آن روز از مدرسه فرار کردى؟ گفت: برادر من با ماشین بسیج به جبهه رفتم. گفتم: مى‏خواهى دوباره هم بروى؟ گفت: بله فردا مى‏خواهم برگردم. دو مرتبه فرداى آن روز به جبهه رفت تا این که فهمیدیم به شهادت رسیده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه