اولین اعزام
به روایت از حسین آخوند قرقی : یادم هست روزى با همدیگر به مدرسه رفتیم. همان روز یکى از ماشینهاى بسیج به روستاى ما مىآید و براى رفتن به جبهه تبلیغ مىکند. همین که على اصغر صداى بلند گو را مىشنود از مدرسه خارج مىشود و به طرف ماشین مىرود و مىگوید: آقا من مىخواهم به جبهه بروم. بدون اینکه خبرى به من بدهد سوار ماشین مىشود و مىرود. در کلاس مشغول درس خواندن بودم که دیدم معلمش یکى از همکلاسىهاى على اصغر را دنبال من فرستاد. پیش معلمش رفتم. گفت: چرا برادر شما امروز به مدرسه نیامده است؟ گفتم: آقاى معلم صبح زود با خودم به مدرسه آمد ولى دیگر او را ندیدم. بعد از مدتى فهمیدم که به چبهه رفته است. على اصغر بعد از سه، چهار ماهى که در جبهه بود امد از او پرسیدم که چرا آن روز از مدرسه فرار کردى؟ گفت: برادر من با ماشین بسیج به جبهه رفتم. گفتم: مىخواهى دوباره هم بروى؟ گفت: بله فردا مىخواهم برگردم. دو مرتبه فرداى آن روز به جبهه رفت تا این که فهمیدیم به شهادت رسیده است.
ثبت دیدگاه