خبر شهادت
به روایت از ماندگار باقری : موقع شهادت برادرم محمد من به محل کارش رفتم وقتی رفتم داخل همه یک طوری به من نگاه می کردند ، گفتم ترا به خدا بگویید چه شده : از داداشم خبری دارید . گفتند برادرت مجروح شده است گفتم : نه داداشم مجروح نیست حتماً شهید شده راستش را بگویید طاقت شنیدنش را دارم پس از کمی گریه و زاری گفتند همراه من بیایید و برویم به منزل بردارتان مجروم شده و در بین راه من بی تابی می کردم ، وقتی به خانه رسیدم دیدم همه همسایه ها دورم را گرفتند . در همان حین از مشهد تماس گرفتند ، که یک مرتبه دیدم زن داداشم به سر و صورت می زند و گت محمد شهید شده و من دیگر چیزی نفهمیدم . فردای آنروز همه اقوام به مشهد رفتیم و بعد از آن به سردخانه رفتیم و جنازه را تحویل و بعد از مراسم تشییع جنازه شهید را در گلزار شهدای روستای قلعه جوق به خاک سپردیم .
ثبت دیدگاه