خواب ورویای دیگران در مورد شهید
به روایت از بتول لایقی : اوّل ازدواجمان بود هنوز بچّه ای نداشتیم یک شب خواب دیدم که تعدادی جوجه به من دادند که پرورش بدهم روزی که آنها را به من دادند نم نم باران می آمد من می خواستم آنها را داخل خانه ببرم که همة جوجه ها رفتند ولی دو تای بزرگتر نرفتند. در همین موقع بود که جوجة بزرگتر پرواز کرد و به طرف آسمان رفت. بعد از مدّتی جوجة دوّمی هم پرواز کرد و رفت. وقتی که پسر بزرگم محمّدعلی شهید به یاد خوابم افتادم و فهمیدم که پسر دوّمم هم شهید خواهد شد.
ثبت دیدگاه