فکاهی وقایع خنده دار
به روایت از مریم باغبانی : امتحان یکبار که از جبهه برگشته بود ، همسرش از وی پرسید : در جبهه چه خبر است ؟ و شما در کجا بودی ؟ و او در پاسخ می گوید : شبی از شبها عده ای مسلح به طور ناگهانی بر سرم ریخته و مرا به مکانی دور از سنگرهای خودی بردند و هرچه از علت این کار و مقصدشان سئول کردم پاسخی نشنیدم . تا اینکه به نقطه ای رسیدیم و آنها روبرویم ایستادند . در این زمان یکی از آنها به من گفت : اسم گردانت را بگو . و من که آنها را در لباس عراقی می دیدم از پاسخگویی به سئول خودداری کردم . اما وقتی که سئوالش را دوباره تکرار نمود ، با عصبانیت گفتم : شما کی هستید ؟ و چرا مرا به اینجا آورده اید ؟ و آن مرد گفت : یا نام گردان و کاری را که بر عهده داری می گویی و یا اینکه دستور شلیک می دهم . گفتم : دستور بده مرا از مرگ می ترسانی ؟ تا خودتان را معرفی نکنید به پرسشهایتان جواب نمی دهم . ناگهان دستور آماده باش داد و افراد اسلحه هایشان را بطرفم نشانه گرفتند . مرد گفت: همین که اشاره کنم سوراخ سوراخ می شوی . اما من فقط لبخندی زده و مشغول ذکر شدم . مرد گفت: به رهبرت بد بگو و اعتراف کن که اسلام را قبول نداری . خنده بلندی کردم و گفتم : جانم فدای رهبر و اسلام . هرچه داریم از این دو عزیز گرانقدر است، چرا توهین کنم؟ بخاطر وجود چنین رهبر و امامی است که ما اکنون در جهان مطرح هستیم و می توانیم دنیای خارج از ایران را ببینیم و با آن آشنا شویم. بخاطر چنین رهبر بزرگی است که از تارهای غفلت بیرون آمدیم . تارهای خواب آلودگی را از ذهنها پاره کردیم و پا به دنیای تازه نهادیم . هرگز. مرد بلافاصله دستور تیر اندازی داد ، ولی تیر هوایی شلیک کردند . او همچنان سئوال می کرد و من هم مصمم بر سر مواضعم بودم . بعد همگی شروع به خنده کردند و من حیرت زده نگاهشان می کردم . مردی که سئوال می کرد جلو آمد و صورتم را بوسید و گفت : برای امتحان بود . و بعد پلاکی را که آیه ای روی آن حک شده بود به گردنم انداخت . گفتم : نیازی به امتحان نبود . فکر می کردید که می توانم بایستم و نظاره گر این باشم که دشمن بی هیچ دلیلی به خانه ام قدم بگذارد و حریم ناموسم را مورد تجاوز قرار دهد ؟ جوانم را پر پر کرده و دخترم را به اسارت ببرد ؟
ثبت دیدگاه