شناسه: 180911

خاطره شماره 19 - شهید حسن انفرادی حسن آبادی

علي انفرادي(برادرشهيد):حسن هشت ساله بود و در مغازه خياطي شاگردي مي کرد ، استاد کارش به پدرم گفته بود :امروز حسن را پي کاري فرستادم ، وقتي بر گشت ديدم 80 تومان در دست دارد، پول را به من داد و گفت :اوستا اين پول را پيدا کردم .استاد کار هم پول را به پدرم داده و گفته بود :اين پول مال حسن است .اما پدرم قبول نکرد و بلافاصله از مسجد خواست تا از بلند گو اعلام کند تا صاحبش هر چه زودتر پيدا شود . حسن از همان کودکي به حلال و حرام اهميت مي داد .
سال 56 يکي از اقوام دور که در تهران سکونت داشت، براي مسافرت به خراسان آمده بود ، سري هم به ما زد، به پدرم گفت :در خيابان لاله زار تهران مسجد بزررگي است، يک روز حدود اذان صبح براي خواندن نماز صبح به مسجد رفتم، ديدم جواني مشغول نماز خواندن است، شهر تهران و جواني در مسجد ! تعجب کردم، سلام نمازش را که داد با او هم کلام شدم. پرسيدم اهل تهراني ؟گفت :نه خراساني ام .گفتم :از کدام شهر ؟گفت چناران .ادامه دادم :پسر چه کسي هستي ؟جواب داد :پسر حاج امير انفرادي ، با خوشحالي رويش را بوسيدم ، گفتم :پسر جان ما با هم فاميل هستيم و چند سالي است که از شما خبري ندارم .
حالا آمده ام به شما تبريک بگويم که يک چنين پسري داريد. پدرم گفت: مگر تبريک دارد؟ او وظيفه اش را انجام داده .او جواب داد :با وضع بي بند و باري تهران البته که جاي تبريک دارد ، حسن واقعا جوان پاکي است .

سالهاي 54، 55 هنوز در مشهد مبارزات مردمي علني و منسجم نشده بود، يک روز همسايه مان مرا خواست و گفت :مي داني برادرت چکار مي کند ؟پرسيدم :چطور مگه ؟جواب داده شده جزء خرابکارها است. گفتم :نه حسن اهل اين حرفها نيست ، او ادامه داد :حالا شما خودت از او بپرس ، مراقبش باش ، خودت متوجه مي شوي که حرفم درست است .به خانه آمدم از حسن پرسيدم :مگر شما چکار کرديد که اين همسايه به من اين طور گفته ؟بعد از کمي مکث با صداقت گفت :داداش راستش چند تا اطلاعيه و نوارهاي آقاي خميني را پخش کرديم .
با شنيدن نام آقا دلم مي گفت نبايد جلويش را بگيرم. به او گفتم: پس مراقب باش !

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه