شناسه: 180912

خاطره شماره 20 - شهید حسن انفرادی حسن آبادی

طيبه نجاتيان همسر: پانزده سال داشتم که حسن خواهر و زن برادرش را به خواستگاريم فرستاد اما چون پدرم شناختي روي آن نداشت، جواب رد داد. ولي او قانع نشد ،آنقدر آمد و رفت تا بالاخره پدرم موافقت کرد اما به قول معروف سنگ سنگيني پيش پايش انداخت. شرط کرد که اگر دختر مرا مي خواهي بايد قباله را نقدا پرداخت کني .او هم قبول کرد و براي اينکه بتواند اين مبلغ را پرداخت کند، به تهران رفت. حدود دو سال خياطي کرد تا بالاخره توانست وجه نقد را فراهم کند. تلاش اراده و ايماني که داشت مرا هر چه بيشتر به اين ازدواج ترغيب کرد، مراسم عقد ما در سال 56 انجام گرفت .
خيلي دوست داشت اولين فرزندمان دختر باشد. مي گفت :اگر بچه دختر باشد اسمش را از القاب حضرت زهرا انتخاب مي کنيم ، خدا به ما سه دختر داد و حسن هر سه آنها را از القاب حضرت زهرا نام گذاري کرد .انسيه، زهرا و فاطمه. او قبل از آنکه سومين دخترمان به دنيا بيايد شهيد شد اما نامش را قبلا انتخاب کرده بود .
براي مسافرت به قم رفته بوديم ، به حرم حضرت معصومه که رسيديم ديگر وقت نماز بود ، ما را نزديک حرم پياده کرد و گفت :منتظر بمانيد من ماشين را پارک کنم و بيايم ، مراجعتش طول کشيد، وقتي آمد علت را پرسيدم. گفت :ماشين را در پارکينگ گذاشتم در مسير برگشت ديدم صف نماز جماعت بسته اند نتوانستم از نماز جماعت بگذرم با خود گفتم :نماز را به جماعت بخوانم بعد بيايم، اين بود که کمي منتظر شديد ببخشيد !علاقه اش به نماز عجيب بود .گاه مي ديدم نماز مي خواند رنگش تغيير مي کند .
به مرخصي آمده بود .ساعتي نشستيم و از هر دري سخن گفتيم. او جريان خوابي را که در منطقه ديده بود، برايم تعريف کرد وگفت :شبي در منطقه خواب ديدم شهر مهران را تخليه کرديم تا عمليات داشته باشيم .وارد مسجد شدم ، تو را ديدم همراه خانم ديگري در مسجد بودي ، گفتم :چرا از شهر بيرون نرفتي الان عمليات شروع مي شود، از اينجا بيرون برويد. در همين حين خانمي وارد شد، او را بي بي صدا زدم .متوجه شدم بي بي چيزي به تو داد و تو بلافاصله زير چادرت پنهان کردي .هر چه سعي کردم ببينم چه چيزي بود، نتوانستم اما بي بي به من گفت :برادر فاطمه است ، فاطمه .
حسن خوابش را اين طور تعبير کرد و گفت :بزودي صاحب دختري مي شويم ، نام او را فاطمه بگذار .اما مي دانم اين فرزند بعد از شهادت من به دنيا مي آيد ، چون در خواب هر چه تلاش کردم، نتوانستم او را ببينم. فاطمه بعد از چهلم حسن به دنيا آمد .
سپاه اعلام کرده بود کساني که خانه ندارند، بيايند ثبت نام کنند تا در نوبت قرار بگيرند ، من از طريق دوستش از اين موضوع خبر دار شدم ، هر چه به او اصرار کردم برو ثبت نام کن، ما سه تا بچه داريم و مستاجري برايمان سخت است، زير بار نرفت .مي گفت :کساني هستند که 4 يا 5 بچه دارند، آنها از ما واجب ترند .
يک مرتبه که او به منطقه رفته بود مجددا يکي از دوستانش با من صحبت کرد و گفت :شما در اولويت هستيد، منهم با کمک دوستش ماشين را فروختم و پولش را براي ثبت نام خانه واريز کردم، از منطقه که برگشت موضوع را به او گفتم، خيلي عصباني شد. مي گفت: از من واجب تر هستند ، حالا خانه مي خواهي چه کني ؟اما ديگر فايده اي نداشت من ماشين را فروخته بودم و حالا در نوبت خانه بوديم .خانه را وقتي به ما تحويل دادند که او ديگر شهيد شده بود .
تازه به خانه بزرگي اسباب کشي کرديم که او به مرخصي آمد ، هنوز کاملا جابجا نشده بوديم و من مشغول مرتب کردن وسايل بودم ، حسن نگاهي به دور و بر انداخت و گفت: بهتر نيست به خانه مادرت اسباب کشي کنيم ؟گفتم تازه اسباب کشي کرديم ، اينجا خيلي مرتب است و دست و پايمان باز است .گفت :نه شما حتما به خانه مادر برويد .ناراحت شدم، با اخم گفتم :اصلا به اسباب ها دست نمي زنم ، خسته ام و نمي توانم اسباب کشي ديگري داشته باشم ، گذشته از آن، خانه مادر کوچک است و بچه ها راحت نيستند. وقتي ديدم خيلي اصرار مي کند، علت را پرسيدم. گفت: اين بار رفتنم با دفعات ديگر فرق مي کند، اين مرتبه که به منطقه بروم شهيد مي شوم ، شما در خانه مادرت باشي راحت تري، من هم از اين بابت نگران شما نيستم. هر چه دليل آوردم به خرجش نرفت و بالاخره ماشين گرفت ، خودش تمام اسباب ها را در ماشين قرار داد و در خانه مادرم همه آنها را جابجا کرد .اين آخرين مرخصي حسن بود ، بعد از چند روز به منطقه رفت و ديگر برنگشت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه