خاطره شماره 29 - شهید حسن انفرادی حسن آبادی
يزداني : براي رزم شبانه به باغ ميرزاي ناظر در اطراف مشهد رفته بوديم ، قرار گذاشتيم دو نفر دو نفر نگهباني بدهيم .حسن پرسيد :شما اول گشت مي دهيد يا ما ؟گفتيم :ما اول گشت مي دهيم .
او و هم شيفتش خوابيدند ، من و برادر فاطمي تصميم گرفتيم سر به سرش بگذاريم ، يک ساعت کامپيوتري داشتم آن را يک ساعت جلو کشيدم ، و بلافاصله بيدارش کردم ؛ خواب آلود گفت :هنوز چشمم گرم نشده به اين زودي دو ساعت گذشت .
گفتم :بله ساعت ده شده و نوبت گشت شماست .حالا هم بلند شو تا ما بخوابيم .آن دو ناچار برخاستند ، من و فاطمي به محض اينکه دراز کشيديم ساعت را سر جاي اولش بر گردانديم. حسن مرتب رفت . پس از دو ساعت آمد و گفت :ساعت چند است ، به نظرم دو ساعت تمام شده. گفتيم :نه هنوز يک ساعت نيست .بالاخره نوبت ما شد آن وقت بود که قضيه را برايش تعريف کرديم ،آن شب کلي با هم خنديديم. حسن مي گفت: من بايد ساعتت را بشکنم تا ديگر مرا سر کار نگذاري .
ثبت دیدگاه