خاطره شماره 30 - شهید حسن انفرادی حسن آبادی
قاسمي : ده ، دوازده ساله بودم که با برادرم به مسجد رفتيم. در بين جوانان پايگاه هر کسي به نوعي ذکر خيري از او داشت. تعريفش را زياد شنيده بودم. بسياري مي گفتند :ما برنامه مان را تنظيم مي کنيم تا شبي که او در مسجد حضور دارد، ما هم باشيم. در دنياي کودکي شايد خيلي قادر به تجزيه و تحليل نبودم اما بعد ها او را به خوبي شناختم. برادر حسن در همه جا حضور داشت .همراه بچه ها در درو گندم ،در گشت هاي شبانه و در مراسم مختلف مسجد .از جمله چيزهايي که باعث شد بسيجي شوم همان جذابيت برادر حسن بود ، او عشق به جبهه و جنگ را جوري در من ايجاد کرده بود که آن روزها در کف چکمه هايم پوب گذاشتم تا کمي قدم بلندتر شود و چند دست لباس را روي هم پوشيدم تا جثه ام بزرگتر به نظر آيد بلکه بتوانم ديگران را براي اعزام به جبه مجاب کنم . وبالاخره هر جوري بود ، خودم را به جبهه رساندم. در همان اول کار با برادر انفردادي روبرو شدم و مشتاقانه به گردان يد الله انتقال يافتم .
ثبت دیدگاه