شناسه: 180927

خاطره شماره 35 - شهید حسن انفرادی حسن آبادی

فاطمي : مدتي در پي چند نفر از افراد کومله بوديم ، شب خبر دادند که آنها در ورزشگاه باستناني حضور دارند ، بلافاصله شهيد کاوه دستور داد ، سريع آماده باشيد تا برويم. خيلي زود خودمان را به ورزشگاه رسانديم ، وقتي داخل شديم، شهيد کاوه افراد مورد نظر را از داخل جمع جدا کرد و گفت :شما بايد با ما بياييد ، ابتدا قبول نکردند اما بعد چاره اي نديدند و با ما به سپاه آمدند .فردا صبح در بازداشتگاه به صفشان کرديم ، برادر انفرادي نگاهش به آنها خيره شده بود. پرسيدم چي شده ؟گفت :باورم نمي شود ما اينها را دستگير کرده باشيم ، هر کدام از اينها با اين هيکل هاي قوي برابر با سه نفر ما هستند ، مانده ام چطور غالب شديم ، آنها هشت نفر هستند و ما ديشب پنج نفر بوديم ، اين فقط لطف خداست ، و گرنه هر کدامشان ده تاي ما را حريف هستند .
زمستان بود و در منطقه کردستان 5/1 متر برف در ارتفاعات باريده بود. من و برادر انفرادي کمين داشتيم براي اينکه بتوانيم سنگري درست کنيم ، با دست برفها را مي کنديم ، گودالي در بين برفها درست شد و ما به جاي سنگر از آن استفاده کرديم ، شب را تا صبح کشيک داديم ، صبح که مي خواستيم از سنگر مان خارج شويم ،برادر انفرادي مکث کرد. پرسيدم چي شده ؟جواب داد :به يخها چسبيده ام ، هر چه تقلا مي کنم، نمي توانم خودم را از يخ جدا کنم .بالاخره با هر زحمتي بود به قيمت پاره شدن لباسش خود را از آن وضعيت نجات داد .خنديدم و گفتم :کسي که کمين شبانه مي دهد، همين ها را هم دارد. برادر انفرادي جواب داد :چي فکر کردي ، ما بالاتر از اينها را به خودمان ديده ايم ، اين که چيزي نيست .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه