شناسه: 180928

خاطره شماره 36 - شهید حسن انفرادی حسن آبادی

عليزاده: در مرکز آموزش، آموزش مي ديديم، يک برادر روحاني به نام آقاي عالمي در بين ما بود، روزي در بين صحبت گفت :برادرها من روحاني هستم. برادر انفرادي همين جمله را براي اين آقا دست گرفته بود و به شوخي مي گفت :آقاي عالمي ما روحاني هستيم ؛مکانيک هم هستيم ، دوره آموزشي تمام شد ، چند وقتي بود از آقاي عالمي خبري نداشتيم ، من به همراه آقاي انفرادي به کردستان اعزام شديم .شب ها در همان منطقه به جز نيروهاي انتظامي کس ديگري عبور نمي کرد. شبي همان طور که کشيک مي داديم ، از مرکز سقز اطلاع دادند آقاي عالمي عقيدتي تيپ 28 مي آيد ،به برادر انفرادي اطلاع دهيد و بگذاريد ايشان عبور کنند .به برادر حسن گفتم :چه نشسته اي، مي داني چه کسي همين الان مي آيد .پرسيد :چه کسي ؟گفتم آقاي عالمي .گفت صبر کن کمي ياد آن دوران کنيم . ماشين به مقر نزديک شد که برادر انفرادي با صداي بلند و خشن داد زد ايست ... بلافاصله ماشين توقف کرد ،آقاي عالمي سرش را از پنجره بيرون آورد و گفت :من عالمي هستم. برادر انفرادي دوباره با تحکم ايست داد ، اين بار آقاي عالمي پياده شد و به سمت ما آمد. همين که به ما رسيد، برادر انفرادي گفت :آقا ما روحاني هستيم مکانيک هم هستيم ، آن وقت هر سه نفر زديم زير خنده آن شب ما ياد دوران شيرين آموزشي را زنده کرديم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه