خاطره شماره 37 - شهید حسن انفرادی حسن آبادی
فاطمي: به همراه شهيد کاوه در کردستان بوديم ، به قصد پاکسازي يک روستا به راه افتاديم .نماز را در بين راه به جا آورديم ، نزديک طلوع آفتاب به روستا رسيديم .منطقه عملياتي در بين چند کوه قرار داشت، کاوه چند نفري را مامور کرد تا از ارتفاعت هواي بچه ها را داشته باشند. من و برادر انفرادي و شهيد کاوه داخل روستا شديم. مدرسه اي در آنجا قرار داشت. آرام آرام به طرف در مدرسه حرکت کرديم که ناگهان رگبار از داخل مدرسه شروع شد .کاوه بلافاصله خودش را به کنار ديوار رساند و با دست به ما اشاره کرد : شما به طرف پشت ساختمان برويد ، برادر انفرادي خودش را را به در پشت ساختمان رساند ، يک مرتبه دو کودک هراسان خارج شدند ، برادر انفرادي با يک حرکت تند ، هر دو بچه را بغل کرد و از صحنه دور شد .بعد از چند لحظه زني در حالي که قبضه ژ 3 در دست داشت از مدرسه بيرون پريد .او وقتي بچه ها را سالم در دست ما ديد، خودش را تسليم کرد . برادر انفرادي خودش را داخل مدرسه انداخت و با چندين قبضه سلاح و چند قطار فشنگ و نارنجک برگشت .کاره پرسيد :برادر حسن پاکسازي شد ؟و او با لحني پيروزمندانه پاسخ داد :بله کاملا پاکسازي کردم .
ثبت دیدگاه