شناسه: 180932

خاطره شماره 40 - شهید حسن انفرادی حسن آبادی

خليل جهاندوست : براي اينکه بهتر بتوانيم عمليات را انجام دهيم مانور آبي خاکي داشتيم ، چند کيلو متري از آب و باطلاق عبور مي کرديم و حالا بايد سه کيلو متر در خشکي راه مي رفتيم و بچه ها همه بايد قمقمه هايشان را همراه مي آوردند تا تشنه نمانند. مسافت زيادي را پيموديم ، برادر انفرادي به من نزديک شد ، لبهايش خشک شده بود ، .پرسيدم چي شده؟ گفت: چيزي نيست .پرسيدم تشنه اي ؟آب مي خواهي ؟گفت نه .يکي از بچه ها اشاره کرد او خيلي تشنه است .قمقمه را با اصرار به برادر انفرادي دادم ، قبول نکرد. گفتم :من آب اضافه همراه دارم ، او بالاخره قمقمه را گرفت اما من متعجب بودم که چطور شده او که هميشه به ما سفارش مي کرد ، ولي خودش فراموش کرده باشد ، بعدا متوجه شدم او قمقمه اش را به بچه هايي که جيره شان تمام شده بود داده است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه