خاطره شماره 43 - شهید حسن انفرادی حسن آبادی
حسين علي فتوحي: نزديک اذان صبح بود که از خواب بيدار شدم ، برادر انفرادي طبق معمول زودتر از همه برخاسته و مشغول مناجات بود ، آرام از سنگر بيرون رفتم تا وضو بگيرم .وقتي به داخل سنگر برگشتم، ديدم او نماز را تمام کرده و به فکر فرو رفته، نماز را که خواندم، پرسيدم چي شده ؟گفت: برادرم حسين را در خواب ديدم ، دست در گردن هم انداخته وارد باغي شديم ، کمي جلو رفتيم ، در وسط باغ ديواري کشيده شده بود. از او سوال کردم ،آن طرف ديوار باغ کيست ؟گفت :اين باغ مال من است باغ آن طرفي مال تو .برادر انفرادي ادامه داد :با اين خواب ديگر برايم يقين است که خيلي زود شهيد مي شوم . من و دو سه نفر از بچه ها که اين جريان را شنيديم تصميم گرفتيم مراقبش باشيم و نگذاريم از سنگر خارج شود .با دلهره مواظب برادر انفرادي بودم ، يک نفر آمد و گفت :مسئول محور را خواسته اند که جلسه بگذارند. برادر انفرادي بر خاست تا برود ، گفتم :حاجي شما نرو ، گفت طول نمي کشد، بر مي گردم ده دقيقه از رفتن برادر انفرادي نگذشته بود که صداي هواپيماي دشمن بلند شد و بعد از چند لحظه بي سييم چي را ديدم که مي دود و گريه مي کند. پرسيدم ؟چي شده ؟گفت "حاج حسن شهيد شد .ما او را مي خواستيم و او خدا را و بالاخره با شهادت به معبودش رسيد .
ثبت دیدگاه