همت در رفع مشکل دیگران
راوی: خلیل جهاندوست: حسن انفرادی یکی از بچه های سپاه می خواست ازدواج کند .برای خواستگاری که رفته بودگفته بودند ، چون شما پاسدار هستید احتمال اینکه زود کشته شوید زیاد است .به همین دلیل ما دخترمان را به شما نمی دهیم .درمنطقه ی شوش پشت جنگل مستقر بودیم که ایشان این موضوع را برای حسن آقا تعریف کرد.حسن آقا گفت : نگران نباش .من خودم مشکل شما را حل می کنم .ما تقریباً آن موقع بیکار بودیم .حسن آقا به من گفت: الان که کاری نداریم .من ده روز به مشهد می روم مشکل این بنده ی خدا را حل می کنم .و برمی گردم .بالاخره وقتی به مشهد می رود .با خانواده ی دختر صحبت می کند. و خانواده ی دختر هم با گذاشتن شرایطی با ازدواج دخترشان موافقت می کنند که تمام شرایط را حسن آقا از طرف داماد قبول می کند.وقتی به خط برگشت ، دیدم خیلی خوشحال است .گفتم : چی شده ؟ چی کار کردی ؟ گفت : برو به آقای قاسمی بگو برود شیرینی بخرد.وقتی ایشان این خبر را شنیدخوشحال نزد حسن آقا آمد و پرسید: چه اتفاقی افتاد. حسن آقا گفت: قبول کردند ولی مبلغی شرط کرده اند که باید تهیه کنی .آقای قاسمی وقتی این را فهمید گفت: آقای انفرادی فقط همین یک قلم را ندارم.حسن آقا گفت : هنوز انفرادی نمرده است، نگران نباش . ایشان ازقبیل کمکهااز نظر مادی و معنوی کمک های زیادی به بچه ها می کرد.
ثبت دیدگاه